من ... ما

احساس خلأ... آره فک کنم همین باشه... یه جا خالی خیلی گنده توی زندگیم... توی قلبم...

همیشه غصه می خوردم که تنهام... یه چند سالی دیگه غصه نمی خوردم... حالا دوباره همه چیز شد مثل سابق... همون سیاهی، همون تلخی، همون بی انگیزگی، همون میل به مردن...

حالا بازم از تعطیلات، پنجشنبه، جمعه ها بدم میاد... متنفرم... 

حالا بازم اشکایی که بی اختیار میریزن...

اصلاً دلم دیگه هیچی نمی خواد...

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 15:50 نویسنده شی مــــــــــــا

همین الان دلم می خواد که بمیرم... همین الانی که جمله ی "اگه می خوای یه مرد ازت حمایت کنه، برو ازدواج کن" توی سرم زنگ می زنه... همین الان که کلمو کردم زیر پتو تا نفسم بند بیاد و روی شکمم خوابیدم تا قلبم بیشتر درد بگیره و از تپش وایسه... همین الان که اشکام بی اختیار می ریزه... دلم می خواد بمیرم و در عین حال هم می دونم که الان نمی میرم...

جمله ای که باید می شنیدم، تا ازش متنفر بشم، رو شنیدم... چه خوب که پای تلفن و نه رو در رو...

ترکیبی از آرامش و اندوه فراوان رو با تک تک سلولام حس می کنم...

الان دقیقن نه روی زمینم نه توی آسمون اما حداقلش اینه که معلق هم دیگه نیستم بین این دو تا...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 16:15 نویسنده شی مــــــــــــا

یه قانونی هس که میگه هیچ وقت هیچ مکالمه ای مطابق اون چیزی که پیش بینی می کردی پیش نمیره... واسه همین تصمیم گرفتم، با یه ترفندی، این قانونو دور برنم...

این چند روزه همش دارم خودمو واسه ی مکالمه ی احتمالی باهاش آماده می کنم... هیچ ایده ای ندارم که چی میشه... در بدترین حالت من لال مونی می گیرم، خر می شم و این موقعیتو از دست میدم و خیلی عادی از پیشش برمیگردم خونه و به غصه خوردن ادامه می دم... یه حالت وحشتناک تر هم پیش بینی می کنم: آمپرم می زنه بالا، می گم یا رومی روم یا زنگی زنگ و اون در جواب ازم معذرت می خواد که نمی تونه مرد زندگیم باشه و ازش می خوام برای همیشه از زندگیم بره حالا که اینطوره و من، در حالیکه حرف دلمو زدم اما به شدتم ازش پشیمونم، راهی خونه می شم و تا مدت زمان نامعلومی می رم تو چاه افسردگیم...

به حالت های قنج دهنده خیلی کم فکر کردم... اصولاً با اون چیزی که دارم می بینم، حالت وحشتناک تر خیلی بیشتر محتمله...

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 0:27 نویسنده شی مــــــــــــا

ترسناکه، فکر این مدلی ادامه دادن باهاش، بین زمین و آسمون معلق موندن، آینده ای نامعلوم... 

ولی اما ترسناکتر از اون، فکر حذف کاملشه از زندگیم...

 

خیلی امید بستم به اون قراری که قرار شد باهام بذاره تا همدیگه رو ببینیم... خیلی دلمو خوش کردم بهش... خیلی حساب کردم رو سوالایی که قراره جواب بده، که امیدوارم جواب بده...

دارم آخرین زورامو می زنم که از دستش ندم... هر چند که همین الانشم از دستش دادم... با این حال همش دعا می کنم که اگه به صلاح و خوشبختیم نیست، و با اعتراف به اینکه این خواسته ی قلبیمم نیست، اما بره از زندگیم... 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 0:50 نویسنده شی مــــــــــــا

فقط خدا می دونه چند دقیقه حرف زدن باهاش چقدر حالمو خوب می کنه... کاش حالمو می فهمید... کاش اونم حال منو داشت... 

می دونستم آدمی نیست که یهو دیگه زنگ نزنه و منظورش این باشه که دیگه همه چیز تمومه... می دونستم و با این حال سعی می کردم قضیه رو تموم شده فرض کنم و حتی داشتم دنبال بهونه ای می گشتم تو دلم تا ازش متنفر شم و راحت تر فراموشش کنم و هیچ بهونه ای پیدا نکردم... واسه همین تصمیم گرفتم همینطوری غصه بخورم و اشک بریزم تا یا خُل شم کاملن یا مرور زمان کمکم کنه تا فراموشش کنم...

ته دلم امید داشتم که برمی گرده... که همه چیز مثل سابق میشه و اون شی مای مرده هم دوباره جون می گیره... 

برگشت و گفت که دچار سوء تفاهم شدم... که هیچی تغییر نکرده و فقط الان شرایط طوری شده که نمی تونيم همدیگه رو هر روز ببینیم... که من همه چیزو بیخود گنده کردم و اصن شاید تقصیر خودش بوده که من دچار سوء تفاهم شدم...

یه سری حرف هنوز ته دلم مونده بود که باید بهش می گفتم...  باید صداشو می شنیدم که باز لکنت گرفته و ترسیده... اما... واقعیت اینه که هیچی دیگه مثل سابق نمی شه... خیلی طول کشید و ازم جون و انرژی رفت تا کاملاً با تمام وجودم درک کردم این واقعیتو...

شاید ببینمش... امیدوارم اون روز بتونم آخرین سنگامو باهاش وا بکنم... امیدوارم اون روز اونقدر شهامت داشته باشم که بهش بگم: یا کلن برو و دیگه پشت سرتم نگاه نکن تا منم بتونم با درد خودم کنار بیام و شاید بمیرم یا مردونه بمون و اگه موندی درست و حسابی باش برام...

تمام این مدت همش من بودم که حرف زدم و اون بوده که گوش داده و تأیید کرده و حقو بهم داده... دلم می خواد حرفاشو بشنوم... کاش اونم حرف بزنه...

دیگه ترسی از از دست دادنش ندارم، دیگه نمی خوام به هر قیمتی هست برگرده... دیگه آب از سرم گذشته... اصن واسه همینه که بلبل شدم و هر چی تو دلم مونده رو بهش گفتم...

این داستان باید به شیوه ی خودم تموم شه... اگه قراره  این آدم تو دلم بمیره، ترجیح می دم خودم با دستای خودم خاکش کنم... اگه قراره اون منو بکشه، دوست دارم خودم با مسئولیت خودم گردنمو بسپرم دستش...

کاش همه چیز اینقدر پیچیده نبود... کاش حالم خوب می شد... کاش این داستان زودتر به سرانجام برسه... 

کاش همه ی اینا یه خواب بود... 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 0:20 نویسنده شی مــــــــــــا

خیلی بده دیگه صُبا به امید هیشکی از خواب بلند نشی... دیگه از گوشیت متنفر باشی چون منتظر تماس هیشکی نیستی... نگی، نخندی، وا رفته باشی و همش به یه جا زل بزنی... مدام ته دلت استرس داشته باشی و ندونی علتش چیه... زمستون در راه باشه و تو دلت به هیشکی و هیچی گرم نباشه... 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 12:18 نویسنده شی مــــــــــــا

دقیقن از همین روز اول مهر هم هوا خنک شد... سردم می شه... سردم که می شه، تنهاییم یادم می افته... بعد بیشتر سردم می شه... 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 14:25 نویسنده شی مــــــــــــا

آره، دارم عزاداری می کنم، دارم حس فقدانو تجربه می کنم، دارم عین آدمی رفتار می کنم که سوگوار عزیزشه...

پس این حس امید لعنتی، به بازگشت یه مرده ی انگار دفن نشده، تو مغزم چه غلطی می کنه...

 

مشکل اینجاس که همه ی شواهد نشون می دن این مفقود الاثر دیگه بر نمی گرده و من هنوز امید دارم...

 

بهم می گن که قوی هستم، خیلی خوبه که غرورمو حفظ کردم، عالیه که می دونم چی می خوام، روزای خوب از راه می رسن، حتی بهتر از دیروز، یه روزی می فهمم که این بهترین اتفاق زندگیم بوده، میاد اون آدمی که قدرمو می دونه، خوشبختم می کنه و همه چیو از دلم درمیاره... 

در لحظه از شنیدن این حرفا کلی حالم خوب میشه... از حس خوبی که پیدا می کنم با شنیدنشون اشک شوق می ریزم اما بعد، تنها می شم، می رم تو لاکم، سرمو میندازم پایین و راه میرم، یواشکی اشک می ریزم و راه میرم، موقع رانندگی تو بزرگراه، که هیشکی حواسش بهم نیس، شیشه های ماشینو می دم بالا و عربده می کشم و گریه می کنم و داد می زنم: "آخه چرااااااااا"... 

واقعیت اینه که به شدت محتاح شنیدن چنین چیزایی هستم و در عین حال عمیقن مطمئنم هیچ کدوم از این حرفا، گُهی که به زندگیم زده شده رو، توجیه نمی کنه...

می گن، آدمی که همه ی زندگیم کرده بودم، مُرده... آدمی که این همه دوسش داشتم... می گن حق دارم اگه بخوام براش عزاداری کنم... اما هیشکی نمی دونه من فقط اون آدمو از دست ندادم بلکه باهاش شی مایی رو هم از دست دادم که به شدت عاشقش بودم... که خیلی فرصت زندگی نداشت و زنده به گور شد... اون شی ما هیچ وقت دیگه زنده نمی شه...

من عزادار دو تا موجود عزیز هستم...

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 0:24 نویسنده شی مــــــــــــا

امروز وقتی آخرای کلاس با آقای شاگردم بودیم و همسرش زنگ زد و هنوز دو تا زنگ نخورده پرید گوشیشو برداشت و گفت بهش بیاد تو دفتر منتظرش باشه تا کلاسش تموم شه و بعد تا برسه حسابی حواسش پرت عیالش بود و، وقتی صداشو شنید که رسیده، خواست کلاسو زودتر تموم کنیم و سریع پرید بیرون اتاق و از منشیش پرسید خانومش کجاس و صداش کرد "سحری"، بی اختیار یاد لقب خودم افتادم و همچین اساسی واا رفتم... سریع گوله شدم بیرون و فقط به زحمت اشکامو تا دم آسانسور نگه داشتم... 

ناگفته نماند که کوه عظیمی از حس بدبختی و تنهایی و طرد شدگی رو سرم خراب شد...

شاید هیچ وقت این همه احساس بدبختی نکرده بودم... انزجار از زمین و زمان... بیشتر از همه از خودم و بختم و زندگیم و شانسم...

بعد ترسیدم از آینده ی نامعلوم و تمام حس های خوبی که تجربه کرده بودم و به همین سادگی و در چشم بر هم زدنی به گُه کشیده شده بودن... وحشت از اینکه به هیچ کس و هیچ چیز دیگه اعتباری نیست... 

 

 

 

 

 

 

حق نداشتی باهام این کارو بکنی...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 0:49 نویسنده شی مــــــــــــا

از افسردگی فراموشی اون آدم هم اگه در بیام، می افتم تو چاه افسرگی تنهاییم... همونی که همیشه آزارم می داد و فقط سه سال و اندی سراغم نيومده بود و ساده لوحانه فک می کردم دیگه شرش از زندگیم کنده شده.... 

شاید واسه خاطر همین دورنمای تلخه که عجله ای برای در اومدن از این وضع ندارم...

اوضاع از اونی هم که فک می کردم دردش بیشتره... خیلی... 

ظاهرن عیبی تو خودم نمی بینم اما این روزا عجیب این فکر آزارم می ده که نکنه یه اشکالی تو کارت هست که در آستانه ی سی سالگی هنوز تنهایی...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 23:35 نویسنده شی مــــــــــــا