X
تبلیغات
من ... ما

من ... ما

می رسم خونه، بدو بدو، لباس در نیاورده می پرم دستامو می شورم و بساط غذا رو راه میندازم. شب قبلش چه بسا خوب نخوابیدم و اصن صبح به این امید پا می شم که بعد کلاس می آم می خوابم اما نیروی محرک دیگه ای، که زورش بیشتره، هُلم می ده تو آشپزخونه!

دروغه اگه بگم نیروی محرکم فقط اوشون است و بس! اما اگه بدونم اوشون مخاطب غذام نیست، حتی اگه چیزی هم بپزم، خوشمزه نمی شه چون اون چاشنی مخصوص توش نیست!

برای خودم اگه چیزی درست کنم، تنها به هدف بقای حیاته!! برای شا دی اگه چیزی بپزم، از روی دلسوزیه و اینکه دلم نمی آد بی ناهار بمونه فردا سر کار! برای اوشون اگه غذا بپزم، به خاطر اینه که در مقابل نیرویی که به این کار وادارم می کنه نمی تونم مقاومت کنم، به خاطر این احساسیه که تو وجودم در فورانه و باید یه جا خرجش کنم، به خاطر اون جنبه از شخصیت زنونمه که خیلی وقت نیست توم نمود پیدا کرده...


هیچ وقت سر در نمی آوردم مامان، با اون همه مشغله ی کاری و استرس محیط کارش و خستگی، چطور وا میسه غذا درست می کنه، ظرف می شوره، سبزی پاک می کنه، خونه داری می کنه... اما الان می فهمم که با وجود تمام سختیاش اما اونم لذت می برده و، هنوز هم می بره، از خرج کردن عشقش برای کسایی که دوستشون داره...


خب چمی دونم آینده چی می شه... اما احساس خوش شانسی می کنم که الان حداقل کسی رو دارم که یکم این قُل قُلِ احساساتمو کم می کنه و گوشه ای از حسای زنونمو ارضا می کنه...






+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 1:44 نویسنده شی مــــــــــــا

بهم بگن بشین شیش کیلو سبزی پاک کن واسه اینکه شب آقاتون با شامش نوش جان کنه اما نگن بیا بشین شیش صفحه ترجمه کن و چندر غاز بره تو جیبت...!


بهم بگن خونه رو گردگیری کن، کاشیا و سرامیکا رو برق بنداز، تغییر دکوراسیون بده اما نگن بیا هی تا بوق سگ سر کلاس درس بده تا چندر غاز بیشتر پول بره تو جیبت...!


بهم استرس "فردا چی دُرُس کنم" و "چی کار کنم که آقا و خودم خوشحال تر باشیم" هر روز وارد کنن اما استرس "نکنه باز فردا سر و کله ی آقای ترجمه ای پیدا بشه" یا "نکنه باز خانوم سوپری گیر بده که یه کلاس بد موقع بگیرم" رو خدا نصیب نکنه...!


آقا جون من اینم! هزاریم بهم بگن زندگی این لوس بازیا سرش نمی شه، تا جون داری باید خرکاری کنی، کار کار کار، پول پول پول، خریت تا به کی، علافی تا به چه حد، بترس از آینده، بترس از کوری پیریت، یه وقتی می فهمی که دیگه خیلی دیره....

همه ی این حرفا درست... اما من بازم حالیم نمی شه! می خوام همه چی همونطوری پیش بره که من می خوام و رؤیاشو دارم... نه حالیم می شه و نه می خوام که حالیم شه... :/


امسال، طبق قرار قبلی، به هیچی کلید نمی کنم... رؤیاهام سرجاشونن اما بسته بندی شدن یه گوشه ی مغزم که زیاد تو دست و پا نباشن! :)


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 2:28 نویسنده شی مــــــــــــا

آره اوشون جان... کِشتیام غرق شدن... چه جورم...

مثکه جدی جدی داره این فکر و خیالای بد، این نگرانیا، این ترسا، همچین نهادینه می شه تو وجودم...

نمی دونم چرا خوب نمی شم... نمی دونم چرا... :((((((((((((((

فک می کنم دوای دردم اینه که بشینم، مفصل و جدی، با اوشون حرف بزنم اما می ترسم... بشینم راجع به چیزایی که اذیتم می کنه، حال و آینده، صحبت کنم باهاش... بالاخره دو تا اون می گه، دو تا من می گم و در نهایت یا با حرفاش قانعم می کنه که بیخودی نگرانم و دارم شلوغش می کنم و یا آبِ پاکی رو می ریزه رو دستم و اونوقته که می رم تو فاز دوم فسردگی... :/ اما اینجوری حداقل می فهمم کجای کارم و دنبال چی ام... الان لنگ در هوام... دارم همش غصه می خورم این روزا... ظاهرم شاید نشون نده اما تو دلم پُرِ غصس...


+ نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 3:19 نویسنده شی مــــــــــــا

از بی محلیا و نامردیش شاکیم! پای تلفنم حتی بهش می گم! می گم که هر وقت سرش گرمه، به دوستاش، به فکر من نیست و اصلاً سراغی ازم نمی گیره اما وقتی سرش خلوت می شه و کسی دور و برش نیست، یاد شی ما می افته... با لبخند به حرفام گوش می ده و از اونجایی که عادت ندارم خیلی رُک و راست حرف دلمو بهش بگم و وقتی، مثل اینجور موقع ها، دیگه خیلی بهم فشار می آد با جمله های کوتاه ِ آمیخته با کلی خجالت حرفمو می زنم و گاهی هم حرفمو می خورم و اون متوجه نمی شه، با خنده می پرسه: چی؟! و من دوباره ناچارم یه نفس عمیق بکشم و حرفی رو که رو دلم سنگینی می کنه بهش بگم!

خب من مسئله ای که اذیتم می کنه رو بهش می گم اما واقعاً نتیجه ای عایدم نمی شه غیر از اینکه دلم یکم سبکتر می شه! یه مشت جمله از دهن من خارج می شه، وارد گوش اوشون می شه و سپس از گوش اوشون خارج! همین! :/

من به چی فک می کنم و اوشون به چی! واقعاً اوشون اصن به من فکرم می کنه؟!!

من به فکر اینم که غذا درست کنم بلکه شاید امروز دیدمش. سیب زمینی سرخ کرده براش قایم کنم از دست شا دی  که اگه شب دیدمش و خواستم براش قیمه ببرم لازم نباشه هول هولکی وایسم به سرخ کردن یا علیرغم میلم رو خورشتش چیپس خلالی بریزم! هی هی هی... و در نهایت حتی شا دی هم از غذا نخوره چون شام می خواد بره بیرون و من بمونم تنها و فسرده با سیب زمینی هایی که از تو مخفیگاه درشون می آرم چون دیگه دیر وقت شده و خبری از اوشون نشده و قابلمه ی خورشت و برنجی که دست نخوره، پس از خنک شدن، راهی یخچال می شه... و این یعنی امروزم فینیتو!!

من پشیمون نخواهم شد از این کارا... اینا بهم انرژی می ده... چی بهتر از این که وای سی به غذا پختن، با عشق، به این امید که شاید کسی که دوستش داری ازش بخوره... شی ما باید عواطف و احساساتشو اینجوری تخلیه کنه! و اگه روزی رسید که حرفای این و اون وادارش کردن به انجام کاری خلافِ طبیعتش، اوون روزه که دیگه شی ما مُرده! 

تجربه ثابت کرده هر وقت تحت تأثیر حرفای کسی کاری کردم و به صدای قلبم و دلم گوش ندادم و خواستم مثلاً عاقلانه رفتار کنم، تجربه هایی رو برای خودم درست کردم که بعداً از انجامشون به شدت پشیمون شدم... 

حالا اما دیگه نمی خوام کاری بکنم که بعداً پشیمون شم... می خوام خودم باشم و باید که مسئولیت خودم بودن رو هم بپذیرم...

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 3:44 نویسنده شی مــــــــــــا

یه وقتی خیلی بهش اطمینان داشتم... خیلی خیــــلی خیــــــــلی... حالا اما نه...! متأسفانه...

می خوام اونطوری که هستم باشم... می خوام اون کارایی رو بکنم که دلم می گه... اما هر از چند گاهی نصایحی از اینور اونور بهم خورونده می شه که به کل به همم می ریزه... اونوقته که می مونم بین هزار تا حس! هزار تا حسِ متفاوت و متناقض... گُه گیجه می گیرم... حس آدمی رو دارم که افتاده تو یه چاله و هر کی، با بیل، از یه طرف روش خاک می ریزه... بعد حس می کنم که توان بالا اومدن از این چاله رو ندارم و ترجیح می دم که خودم سرمو بکنم زیر تل خاک و منتظر شم تا چاله پُر شه...


در دفاع از اوشون می گم که اونا نمی شناسنش و اینجوری نباید راجع بهش قضاوت کنن. بعد فکر می کنم نکنه اونا حق دارن... و این شکی که به دلم می افته از هزار تا خوره بدتره...

اگه اوشون ازم یه اپسیلون حمایت می کرد، حس می کردم پشتمه و تنهام نمی ذاره، اونوقت منم زبونم دراز تر بود... حالا اما نیست... چون گاهی به این نتیجه می رسم که منم اشتباه کردم... آره... با کمال تأسف انگار اوشون نه اون چیزیه که تصور می کردم و نه اون چیزی که تو رؤیاهام دنبالش بودم... اما خب... دوسش دارم...


+ نوشته شده در شنبه نهم فروردین 1393ساعت 0:37 نویسنده شی مــــــــــــا

گویا فردا رفتنی هستیم به سوی شمال! قطعیتش هنوز معلوم نیست و شاید هم به دلایل مشخص یا نامشخصی نرفتیم یا رفتنمون به تعویق افتاد! با ماشین خاله اینا می ریم و واسه همین برنامه دست اوناس. از اونجایی که احتمال رفتنمون خیلی بیشتر از نرفتنه، دوست داشتم امروز اوشونو می دیدم... فردا قطعاً فرصت نخواهد شد چون عصر راه می افتیم و اوشون هم، اگه قرار بود رؤیت بشه، همون موقع هایی امکان داشت که ما می خوایم حرکت کنیم... عصری وقتی دیدم خبری ازش نیست، خودم زنگ زدم که بلکه به بهونه ی دادن وسایل شری که دستمه، حتی شده چند دقیقه دم در ببینمش. جواب نداد و دوباره هم که یکم بعدش زنگ زدم و جواب نداد، اسمس زدم که کجاس و ما فردا داریم می ریم و این وسایلو کی به دستش برسونم. هنوز سِند نشده بود که اسمس زد که "اس ام اس بده". که خب من خودم، بعد دو بار جواب ندادن، یادم افتاد که قبلاً فرموده بودن اگه روزی تلفنشونو جواب ندادن حتماً امکانش نبوده و اگه اس ام اس بدم، حتماً پاسخگو خواهند بود!! در هر صورت پاسخی که دریافت کردم زیاد به دردم نخورد چون نوشته بود که بهم می زنگه خودش...! بعله! به گفته ی خودشون، امروز حسابی درگیر کار بودن! دیگه ما از اوشون راست و دروغ زیاد شِنُفتیم! واسه همین و واسه اینکه تفکیک راست و دروغ، از صوبتای اوشون، کاری بس ناممکن است، پس سعی می کنم از گزینه ی اعتماد همه جانبه استفاده  می کنم!!

بعـــــــــــله! سر خورده شدم... گفتم قبل رفتن درست و حسابی می بینمش، موقع خداحافظی برای هم آرزوی سال خوب می کنیم و من می پرم بغلش و ازش می خوام که سفت بغلم کنه و من همه ی این ماجراهای اخیرو با همون بغل فراموش می کنم و با یه دلِ عشقولانه راهی می شم... اما خب متأسفانه دلم حسابی خورد تو ذوقش!! شوق و ذوق رفتن داشتم، اما این حس تا وقتی بود که امیدوار بودم یه دل سیر اوشونو می بینم! حالا نه تنها ذوق ندارم بلکه دچار یأس فلسفی هم شدم که اصن که چی و کی می خوای بفهمی که اوشونِ رؤیاهات با اوشونِ واقعی خیلی فرق می کنه و حالا مثلاً دیده بودیش چه فرقی می کرد و اصن این سفر چه چیزی داره که بخوای براش ذوقی داشته باشی و  ...

از اونطرف، شوق و ذوق مامان و بابا رو می بینم که دارن لحظه شماری می کنن مارو ببینن و همه جوره تدارک دیدن و همش هم، هنوز نرفته، سر اینکه تا کی می مونیم و بیشتر بمونیم چونه می زنن!! بعد دچار عذاب وجدان می شم که من چه بچه ای هستم آخه!! چرا اینجوری شدم! منی که این همه وابسته بودم به مامان و بابا، چرا یهو اینطوری شدم! چرا همیشه استقبال می کنم از شمال رفتن مامان اینا و از اینکه زیاد بمونن اونجا! منی که همین چند سال پیش تیله رو گذاشته بودم پیششون و وسط هفته، بعد تموم شدن کلاسای دانشگام، سوار اتوبوس می شدم و پرواز می کردم شمال که بقیه هفته رو با اونا بگذرونم... چرا حالا حوصلشونو ندارم... چرا؟ چرا کم تحمل شدم در برابر بعضی حرف ها و رفتاراشون.... چرا حالا این سیستم دوری و دوستی رو بیشتر ترجیح می دم؟! گستاخ شدم! آره! منی که هنوز انگلم و همه جوره بهشون وابستم...

در سال جدید امیدوارم که عاقل بشم... قدر چیزایی که دارمو بهتر بدونم و کمتر تو آسمونا سیر کنم... به خواسته ای که هنوز هم شک دارم چقدر ایده آلم خواهد بود و به صلاحم، کمتر فکر کنم و بذارم زمان همه چیزو حل کنه... آره... همیشه صبر کردن جواب داده! امیدوارم یاد بگیرم که چیزهایی دیگه ای هم، غیر از اوشون، تو زندگی هست که می تونه خوشحالم کنه... امیدوارم یاد بگیرم کمی سنگ دل بشم و اوشون هم کمی نرم دل! امیدوارم که بهترین برای من و اوشون پیش بیاد و اگه این بهترین، اینه که هر کی بره پی زندگی خودش، این مسئله، قبل از اینکه رابطمون تو گذر زمان بپوسه و بوی گند بگیره، اتفاق بیفته... امیدوارم سال جدید، مثل سال 90 که هیچ وقت حس خوبی رو که بهم داد فراموش نخواهم کرد، یه گرما و شور و شوق جدیدی بندازه تو زندگیم... خب من تقریباً اول هر سال همین انتظارو دارم از سال جدید... هر سال خیلی متوقعانه این انتظارو دارم! امسال اما نه! تصمیم گرفتم، از سال جدید، هیج خواسته ی خارق العاده ای نداشته باشم! حداقلش اینه که اگه اتفاق خوبی افتاد، بال در می آرم و اگه هم نه، لااقل سرخورده نمی شم!!!!


خب! الان که اینارو نوشتم، حال و هوام بهتر شد! 


اگه فردا پیدام نشد، این می شه آخرین پستم در سال 92... 


سه سال تموم شد...


سالِ نویِ چند روز دیگم مبارک!! :) بهترین آرزوم برای سال جدید اینه که از خود راضی تر، خود شیفته تر و راضی تر از همیشه بشم (البته هر سه صفت از نوع شی ماییش نه از نوع برداشت عامیانش!)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 1:48 نویسنده شی مــــــــــــا

فک کنم جواب سوالمو پیدا کرده باشم... فک کنم حالم دیگه خوبِ خوب شه...کاش هیچی خرابش نکنه... :)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 2:2 نویسنده شی مــــــــــــا

خدایا این شک لعنتی رو از دلم بنداز بیرون...

باید باهاش حرف بزنم. از چیزی که آزارم می ده حرف بزنم... می ترسم اما... 

طلبکاریم که، با ادعای طلبش، بدهکار می شه... خیلی سخته...

واسه همین دارم راحت ترین راه رو انتخاب می کنم... دارم شبا، وقتی فکر و خیالا هجوم می آرن، تمام تصویرایی که دیدمو از ذهنم پاک می کنم... دارم مغزمو مجاب می کنم که بیخودی شلوغش کرده و دارم بهش می قبولونم که توضیحات اوشون نباید هیچ جای شکی براش بذاره...

اما بعد صبح که از خواب بیدار می شم، یه لحظه حس خوب خوشبختی و بی خیالی می آد و می ره... چون سریع یادم می افته که یه چیزیه مثل خوره به جونم افتاده... بعد تصمیم می گیرم که همه چی رو بی برو برگرد واسه اوشون تعریف کنم و جوابش رو، هر چی که باشه، با هر نوع عواقبی، بپذیرم...

بعدش اما فقط کافیه پای تلفن صداشو بشنوم... یادم می ره همه چیو. به خودم اخطار می دم که نباید خرابش کنم... اگه ببینمش که بدتر... نه روم می شه و نه جرئتش رو پیدا می کنم...

آخر سالی این چه بختکی بود افتاد به جونم...

گاهی به خودم امیدواری می دم که اگه یکم دیگه جلوی خودمو بگیرم، حتماً یه موقعیت خوبی پیش می آد و این مسئله مثل آب خوردن حل می شه...

.

.

.

صبح اس ام اس زده: "در آخرین روزهای سال، هر چه آسایش روح، هر چه آرامش دل، هر چه تقدیر بلند، هر چه ترفیع و مقام، هر چه از لطف خداست، همه از عمق وجود، همه تقدیم تو باد!"

به آرامش روح و دل فک می کنم! که چقدر الان بهش احتیاج دارم...

من همیشه از اخلاقیات خوب اوشون و احترامی که بهم می ذاره تعریف کردم و هر وقت به چیزی متهم شده، من ازش دفاع کردم... حالا اما می ترسم نکنه اوشونِ واقعی، همون غول بی شاخ و دمی باشه که شا دی و مامان منو ازش می ترسوندن. نکنه واقعاً حق با اونا باشه... :(((((((((((((((( 

دوست ندارم این طوری فکر کنم... من همیشه حتی به احساسات خودمم اطمینان داشتم و یقین داشتم که درست می گن... اما شاید طبیعی باشه که بعد چند مورد سرخوردگی، حتی دیگه به دل خودمم شک کنم...

به شدت نیاز دارم، حالا که می ترسم با اوشون حرف بزنم، با یکی دیگه درد و دل کنم... اما خوب می دونم که به محض مطرح کردن مشکل، طرف مقابل منو به حرف زدن مستقیم با خود اوشون تشویق می کنه... و اونوقت می رسم به همون نقطه ای که خودم رسیده بودم با این تفاوت که مسائل خصوصی اوشون رو هم پیش یکی دیگه لو دادم...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 20:14 نویسنده شی مــــــــــــا

غصم گرفته بود اگه امروزم، به رسم چند دوشنبه ی اخیر، بگه تو زودتر برو خونه تا منم بیام، چه گِلی به سرم بگیرم...

دوس نداشتم تنها برم...

خصوصاَ اینکه مطمئن بودم اولین چیزی که توجهم رو از این به بعد، هر وقت پامو بذارم تو خونه، جلب خواهد کرد، همون بختکِ روی میز ناهار خوریه... همونی که باعث می شه من جایی نداشته باشم! همونی که در و دیوار خونه پُره از هواش و دیگه جایی برای من نمی ذاره...

با دلخوری رفتم کلید انداختم. شری پرید جلو خوشامد گویی. حوصله ی لوس کردنشو نداشتم که خودم به شدت محتاج بودم یکی لوسم کنه!! اصلاً حتی ندیدمش که عروسک به دهن دوید رفت بالای پله ها وایساد!! بی اختیار چشمم افتاد به میز. تو فکرش نبودم که تا درو باز کردم ببینم اوضاع چه خبره!! اصولاً هم تا درو باز می کنم فقط حواسم پیِ شریه که یه وقت بی هوا نره دم در ورودی و یکی از همسایه ها یهو سنکوب کنه!! اما ناخودآگاه چشمم افتاد اون سمتی. دیدم نیست! حالا نه اینکه جای خالیشو اون یکی بختک پر نکرده باشه، اما همین که اون نبود، خودش جای بسی تعجب داشت برام... و البته بسی خرسندی!

امروز قاطیِ قاطی بودم. به حدی که این آقاهه، شاگردم، هم گفت که امروز از چهرتون معلومه حالتون خوب نیست و می خواین اصلاً کلاسو کنسل کنیم!! که من یه لبخند زورکی زدم و سرمو انداختم پایین تا اشکای جمع شده تو چشامو نبینه و گفتم آره حالم خوب نیست اما چیزی نیست ادامه بدیم...

با همون قیافه ی وارفته هی چش چش کردم شاید جای دیگه ای باشه! باورم نمی شد که نیست! نود و نه و نیم درصد مطمئن بودم که عمراً از اونجا برش داره و عمراً حاضر شه به خاطر من این کارو بکنه!! نمی دونم به خاطر من این کارو کرده یا شایدم به خاطر اون! من دوست دارم این طوری فکر کنم که به خاطر من بوده و تأثیر حرفام... من هنوزم خرم و دوست دارم به این قبیل احساست بی پایه و اساس دل خوش کنم! :/ و بدتر از اون فراموش کنم چیزایی رو که دیدم و شنیدم و فکرایی که کردم و نتیجه گیری هایی که تا به سرحد یقین هم رسونده بودمشون... قیافه ی وارفتم یه درجه باز شد و گل از گلش شکفت!!! زیاد نذاشتم کنترل از دستش خارج شه که خوب می دونستم هر چند از جلوی چشمم دور شده اما از اون جایی که باید دور شه، احتمالاً هنوز دور نشده... اما وقتی از شری چرونی برگشتم فک کردم همینم تا همین جا کلیه! همین هم یعنی برای من ارزش قائل شده!! فقط امیدوارم نظرش عوض نشه و دوباره چشمم به جمالش روشن نشه که واقعاً تحملش سخته... :(

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 2:32 نویسنده شی مــــــــــــا

وقتی لنگ در هوا باشی بین دو حس کاملاً متناقض که از دو جهت کاملاً متفاوت هر کدومشون می کشوننت به سمت خودشون، هیچ هم دور از ذهن نیست که روزی از وسط دو شقه شی!


گاهی خیلی دلم می خواد، حتی شده به طور موقتی، بمیرم!


شاید دیگه به اوشون نگم امسال هم برام سررسید سال نو رو بیاره. شاید امسال آخرین سال سررسید نویسی بود... شاید حتی یه روزی کمر به قتل این وبلاگ هم بستم... وقتی برمی گردم و احساسات احمقانه و کورکورانه ای که در نهایت خوش خیالی داشتم رو می خونم، دلم می خواد خودمو تیکه تیکه کنم...


خب نمی گم نزدیک شدن روزای قرمز تقویم، در بوجود آوردن این حس و حال بی تأثیره اما خب نمی شه هم انکار کرد که واقعیت تلخ بالاخره چهرشو نشون داد بهم... و واسه منی که همیشه با خوش خیالی سعی داشتم چهرشو خیلی خوشگل تر از این حرفا تصور کنم یا چه بسا رومو برگردونم تا باهاش چش تو چش نشم، الان خیلی سنگینه تحمل ریختش..


وقتی اوشون ازم می پرسه که همه چیز میزونه و من، شاید طبق عادت یا شاید خسته از تکرار مکررات یا شایدم ترس از وقت نشناسی، بهش می گم که آره، توی دلم صدای فریاد اون شی مایی رو می شنوم که می گه نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه، میزون نیست...


اوشون واسه خر کردن من، واسه آروم کردن من، واسه فرار از راست گویی یا اصن واسه هر دلیل دیگه ای که ممکنه وجود داشته باشه، سعی می کنه اوضاع رو عادی جلوه کنه، طوری قیافه ی بُغ کردمو به روم می آره که انگار نه انگار... اونقدر خوب این کارو می کنه که گاهی شک می کنم حق با کیه...


با وجود تمام حس های قشنگی که هست و مطمئناً در آینده هم خواهد بود و به یه بار تجربه کردنشون می ارزه، با اینکه از وقتی اوشونو شناختم زندگیم رنگ و روی دیگه ای گرفت و واسه در کنارش بودن هم که شده دیگه دم به ساعت آرزوی مرگ نمی کردم، با اینکه از دوست داشتن اوشون تو دلم ذره ای کم نشده، با اینکه با وجود تمام شک و دلخوری که ازش دارم هنوزم وقتی صداشو می شنوم آرووووووووم می شم و حتی با وجود اینکه می دونم این نیز بگذرد، اما الان می خوام برم یه گوشه و واسه خودم بمیرم...

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 20:19 نویسنده شی مــــــــــــا