من ... ما

روز اول هفته بدترین روز هفتس... اولین روز هفته ای که واسه من آخری نداشته ... چون همش داشتم از این کلاس به اون کلاس می رفتم... بدو بدو... همش به خودم امید می دم که اینا موقتیه... این بدو بدوها تموم می شه... 

ناشکری نمی کنم... خودم می خواستم سرمو با کلاس گرم کنم که دیوونه تر از این نشم... که هی تو خونه به جونم غر نزنن که چرا نشستی و قنبرک گرفتی ما که همش از اول گفتیم چنین و چنان... سرم گرمه... ولی وقتی گرم نیست... دوباره فیلم یاد هندستون می کنه... 

اگه می شد جمعه هارو از صب تا شب کلاس بگیرم هم می گرفتم... که همون ساعتی که همیشه بهم زنگ می زد تا برم پیشش تو خونه نباشم... که اگه خونه باشم... حتی اگه خوابم باشم... سر همون ساعت بیدار می شم... و تپش قلب می گیرم... و دیگه نه خوابم می بره و نه اون شی مای چند ساعت پیششم...

صُبای جمعه هیچ وقت فرصت پیش نیومده بود تو بزرگراها رانندگی کنم... چند هفتس که می کنم... خیابونا خلوته و حس خوبی داره... اونوقته که فک می کنم چقدر حالم می تونست بهتر باشه... می زنم زیر گریه... چون در واقع حالم خوب نیست... چون دلم می خواست که منم حداقل، حتی شده تو فکر خودم، یه دوست پسر داشتم! که حالا مگه خوبه که اینجوری افسرده شدم؟ 

 

می ترسم... چون می دونم درسته این همه مدت خبری ازش نشده... ولی می شه... و این اصلاً هم خوب نیست... چون می دونم جوابش چیه... چون می دونم تا میام اعصابمو جم و جور کنم دوباره سر و کلش پیدا می شه... و چه فایده... جوابشو می دونم... می دونم چی می شه... و دردی از من دوا نمی شه... و این درد می دونم که هیچ وقت دیگه دوا نمی شه... همیشه یه جایی کنج دلم می مونه... تا آخر عمر...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 22:19 نویسنده شی مــــــــــــا

از وقتی دوباره سر و کلت پیدا شد، دوباره صداتو شنیدم و آروم شدم، دوباره شمارتو تو گوشیم سیو کردم... فقط واسه اینکه سرگرمی گذشتمو از سر بگیرم: چک کردن وضعیت حضورت توی وا ی بر... وقتی آنلاینی، آرومم، حس می کنم که هستی پیشم... اما... امروز که فک می کردم شاید سر و کلت پیدا شه، از صبح نیستی... شاید مسافرتی حتی... چیزی که آزارم میده اینه که تو زنگ زدی انگار برای یه شروع دوباره اما هیچ شرایطی مهیا نکردی... پس چرا پیدات شد... چرا خودتو مشتاق نشون دادی که همدیگرو ببینیم اما انگار اونقدرام مشتاق نبودی... چرا دوباره یه ترک دیگه انداختی رو قلبم...

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آبان 1393ساعت 17:48 نویسنده شی مــــــــــــا

به شدت وسوسه شدم آدرس اینجا رو بهش بدم... نمی دونم کار درستیه یا نه... اما خب انگار من اینجا دیگه حرفی ندارم... دوست دارم بخونه و بفهمه که چه احساسی بهش داشتم...

این چند روز تعطیلیم صبر می کنم... هر چند انگار هیچی تغییر نکرده... اونقدرام دیگه خوش شانس نیستم که یهو ورق برگرده و همه چیز بشه باب میلم... کنجکاوم بدونم چرا دوباره پیداش شد... اصن چیزی داره بهم بگه یا دوباره به همون نتیجه ی قبلی می رسیم... اگه پیداش شد که چه بهتر، جواب سوالمو می گیرم... اگرم نه، بهتره دیگه هیچ وقت سر و کلش پیدا نشه...

من آب از سرم گذشته... اون اتفاقی که، حتی فکر کردن بهش، تنمو به لرزه مینداخت، به سرم اومد... طعمشو چشیدم... دیگه ترسی از دوباره از دست دادنش ندارم... اما به شدت استقبال می کنم دوباره برگرده تو زندگیم، تو قلبم... البته نه مثل قبل... مثل یه مرد...



+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 0:49 نویسنده شی مــــــــــــا

واسه چی بعد این همه مدت، بعد اون حرفایی که بهم زدی، بعد اون صدای سرد و بی احساس و سنگدلانت، دوباره سر و کلت پیدا میشه و پیشنهاد می دی که همدیگه رو ببینیم؟؟؟؟ 

برای چی منِ خر، با شناختی که از بی حساب و کتاب بودن حرفات دارم، بازم تمام روز گوشی به بغل منتظر می شم تا شاید زنگ بزنی؟؟؟؟

چرا درست فردای همون روزی که تا سر حد مرگ گریه کردم و غصه خوردم، و تصمیم گرفتم این واقعیتو بپذیرم که دیگه واقعن رفتی، سر و کلت پیدا میشه و دوباره الکی دلمو خوش می کنی؟؟؟؟

چرا نمی تونی یا درست و حسابی برام بمونی و من بشم همون شی ما ی خوشبخت یا درست و حسابی بری از زندگیم تا من تا آخر عمر جای یه زخمو رو دلم یادگار نگه دارم؟؟؟؟

نمی خواستم دیگه اینجا بنویسم... اما اومدی یه سُک سُک کردی و دوباره هواییم کردی...

اینجا فقط مختص خاطراتمه با تو و حال خوش و خراب اون روزام... هیچ چیز دیگه ای نمی شه بهش اضافه کرد... حتی پاکشونم نمی تونم بکنم...  

 

+ نوشته شده در جمعه نهم آبان 1393ساعت 23:41 نویسنده شی مــــــــــــا

احساس خلأ... آره فک کنم همین باشه... یه جا خالی خیلی گنده توی زندگیم... توی قلبم...

همیشه غصه می خوردم که تنهام... یه چند سالی دیگه غصه نمی خوردم... حالا دوباره همه چیز شد مثل سابق... همون سیاهی، همون تلخی، همون بی انگیزگی، همون میل به مردن...

حالا بازم از تعطیلات، پنجشنبه، جمعه ها بدم میاد... متنفرم... 

حالا بازم اشکایی که بی اختیار میریزن...

اصلاً دلم دیگه هیچی نمی خواد...

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 15:50 نویسنده شی مــــــــــــا

همین الان دلم می خواد که بمیرم... همین الانی که جمله ی "اگه می خوای یه مرد ازت حمایت کنه، برو ازدواج کن" توی سرم زنگ می زنه... همین الان که کلمو کردم زیر پتو تا نفسم بند بیاد و روی شکمم خوابیدم تا قلبم بیشتر درد بگیره و از تپش وایسه... همین الان که اشکام بی اختیار می ریزه... دلم می خواد بمیرم و در عین حال هم می دونم که الان نمی میرم...

جمله ای که باید می شنیدم، تا ازش متنفر بشم، رو شنیدم... چه خوب که پای تلفن و نه رو در رو...

ترکیبی از آرامش و اندوه فراوان رو با تک تک سلولام حس می کنم...

الان دقیقن نه روی زمینم نه توی آسمون اما حداقلش اینه که معلق هم دیگه نیستم بین این دو تا...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 16:15 نویسنده شی مــــــــــــا

یه قانونی هس که میگه هیچ وقت هیچ مکالمه ای مطابق اون چیزی که پیش بینی می کردی پیش نمیره... واسه همین تصمیم گرفتم، با یه ترفندی، این قانونو دور برنم...

این چند روزه همش دارم خودمو واسه ی مکالمه ی احتمالی باهاش آماده می کنم... هیچ ایده ای ندارم که چی میشه... در بدترین حالت من لال مونی می گیرم، خر می شم و این موقعیتو از دست میدم و خیلی عادی از پیشش برمیگردم خونه و به غصه خوردن ادامه می دم... یه حالت وحشتناک تر هم پیش بینی می کنم: آمپرم می زنه بالا، می گم یا رومی روم یا زنگی زنگ و اون در جواب ازم معذرت می خواد که نمی تونه مرد زندگیم باشه و ازش می خوام برای همیشه از زندگیم بره حالا که اینطوره و من، در حالیکه حرف دلمو زدم اما به شدتم ازش پشیمونم، راهی خونه می شم و تا مدت زمان نامعلومی می رم تو چاه افسردگیم...

به حالت های قنج دهنده خیلی کم فکر کردم... اصولاً با اون چیزی که دارم می بینم، حالت وحشتناک تر خیلی بیشتر محتمله...

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 0:27 نویسنده شی مــــــــــــا

ترسناکه، فکر این مدلی ادامه دادن باهاش، بین زمین و آسمون معلق موندن، آینده ای نامعلوم... 

ولی اما ترسناکتر از اون، فکر حذف کاملشه از زندگیم...

 

خیلی امید بستم به اون قراری که قرار شد باهام بذاره تا همدیگه رو ببینیم... خیلی دلمو خوش کردم بهش... خیلی حساب کردم رو سوالایی که قراره جواب بده، که امیدوارم جواب بده...

دارم آخرین زورامو می زنم که از دستش ندم... هر چند که همین الانشم از دستش دادم... با این حال همش دعا می کنم که اگه به صلاح و خوشبختیم نیست، و با اعتراف به اینکه این خواسته ی قلبیمم نیست، اما بره از زندگیم... 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 0:50 نویسنده شی مــــــــــــا

فقط خدا می دونه چند دقیقه حرف زدن باهاش چقدر حالمو خوب می کنه... کاش حالمو می فهمید... کاش اونم حال منو داشت... 

می دونستم آدمی نیست که یهو دیگه زنگ نزنه و منظورش این باشه که دیگه همه چیز تمومه... می دونستم و با این حال سعی می کردم قضیه رو تموم شده فرض کنم و حتی داشتم دنبال بهونه ای می گشتم تو دلم تا ازش متنفر شم و راحت تر فراموشش کنم و هیچ بهونه ای پیدا نکردم... واسه همین تصمیم گرفتم همینطوری غصه بخورم و اشک بریزم تا یا خُل شم کاملن یا مرور زمان کمکم کنه تا فراموشش کنم...

ته دلم امید داشتم که برمی گرده... که همه چیز مثل سابق میشه و اون شی مای مرده هم دوباره جون می گیره... 

برگشت و گفت که دچار سوء تفاهم شدم... که هیچی تغییر نکرده و فقط الان شرایط طوری شده که نمی تونيم همدیگه رو هر روز ببینیم... که من همه چیزو بیخود گنده کردم و اصن شاید تقصیر خودش بوده که من دچار سوء تفاهم شدم...

یه سری حرف هنوز ته دلم مونده بود که باید بهش می گفتم...  باید صداشو می شنیدم که باز لکنت گرفته و ترسیده... اما... واقعیت اینه که هیچی دیگه مثل سابق نمی شه... خیلی طول کشید و ازم جون و انرژی رفت تا کاملاً با تمام وجودم درک کردم این واقعیتو...

شاید ببینمش... امیدوارم اون روز بتونم آخرین سنگامو باهاش وا بکنم... امیدوارم اون روز اونقدر شهامت داشته باشم که بهش بگم: یا کلن برو و دیگه پشت سرتم نگاه نکن تا منم بتونم با درد خودم کنار بیام و شاید بمیرم یا مردونه بمون و اگه موندی درست و حسابی باش برام...

تمام این مدت همش من بودم که حرف زدم و اون بوده که گوش داده و تأیید کرده و حقو بهم داده... دلم می خواد حرفاشو بشنوم... کاش اونم حرف بزنه...

دیگه ترسی از از دست دادنش ندارم، دیگه نمی خوام به هر قیمتی هست برگرده... دیگه آب از سرم گذشته... اصن واسه همینه که بلبل شدم و هر چی تو دلم مونده رو بهش گفتم...

این داستان باید به شیوه ی خودم تموم شه... اگه قراره  این آدم تو دلم بمیره، ترجیح می دم خودم با دستای خودم خاکش کنم... اگه قراره اون منو بکشه، دوست دارم خودم با مسئولیت خودم گردنمو بسپرم دستش...

کاش همه چیز اینقدر پیچیده نبود... کاش حالم خوب می شد... کاش این داستان زودتر به سرانجام برسه... 

کاش همه ی اینا یه خواب بود... 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 0:20 نویسنده شی مــــــــــــا

خیلی بده دیگه صُبا به امید هیشکی از خواب بلند نشی... دیگه از گوشیت متنفر باشی چون منتظر تماس هیشکی نیستی... نگی، نخندی، وا رفته باشی و همش به یه جا زل بزنی... مدام ته دلت استرس داشته باشی و ندونی علتش چیه... زمستون در راه باشه و تو دلت به هیشکی و هیچی گرم نباشه... 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 12:18 نویسنده شی مــــــــــــا