من ... ما

آره، دارم عزاداری می کنم، دارم حس فقدانو تجربه می کنم، دارم عین آدمی رفتار می کنم که سوگوار عزیزشه...

پس این حس امید لعنتی، به بازگشت یه مرده ی انگار دفن نشده، تو مغزم چه غلطی می کنه...

 

مشکل اینجاس که همه ی شواهد نشون می دن این مفقود الاثر دیگه بر نمی گرده و من هنوز امید دارم...

 

بهم می گن که قوی هستم، خیلی خوبه که غرورمو حفظ کردم، عالیه که می دونم چی می خوام، روزای خوب از راه می رسن، حتی بهتر از دیروز، یه روزی می فهمم که این بهترین اتفاق زندگیم بوده، میاد اون آدمی که قدرمو می دونه، خوشبختم می کنه و همه چیو از دلم درمیاره... 

در لحظه از شنیدن این حرفا کلی حالم خوب میشه... از حس خوبی که پیدا می کنم با شنیدنشون اشک شوق می ریزم اما بعد، تنها می شم، می رم تو لاکم، سرمو میندازم پایین و راه میرم، یواشکی اشک می ریزم و راه میرم، موقع رانندگی تو بزرگراه، که هیشکی حواسش بهم نیس، شیشه های ماشینو می دم بالا و عربده می کشم و گریه می کنم و داد می زنم: "آخه چرااااااااا"... 

واقعیت اینه که به شدت محتاح شنیدن چنین چیزایی هستم و در عین حال عمیقن مطمئنم هیچ کدوم از این حرفا، گُهی که به زندگیم زده شده رو، توجیه نمی کنه...

می گن، آدمی که همه ی زندگیم کرده بودم، مُرده... آدمی که این همه دوسش داشتم... می گن حق دارم اگه بخوام براش عزاداری کنم... اما هیشکی نمی دونه من فقط اون آدمو از دست ندادم بلکه باهاش شی مایی رو هم از دست دادم که به شدت عاشقش بودم... که خیلی فرصت زندگی نداشت و زنده به گور شد... اون شی ما هیچ وقت دیگه زنده نمی شه...

من عزادار دو تا موجود عزیز هستم...

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 0:24 نویسنده شی مــــــــــــا

امروز وقتی آخرای کلاس با آقای شاگردم بودیم و همسرش زنگ زد و هنوز دو تا زنگ نخورده پرید گوشیشو برداشت و گفت بهش بیاد تو دفتر منتظرش باشه تا کلاسش تموم شه و بعد تا برسه حسابی حواسش پرت عیالش بود و، وقتی صداشو شنید که رسیده، خواست کلاسو زودتر تموم کنیم و سریع پرید بیرون اتاق و از منشیش پرسید خانومش کجاس و صداش کرد "سحری"، بی اختیار یاد لقب خودم افتادم و همچین اساسی واا رفتم... سریع گوله شدم بیرون و فقط به زحمت اشکامو تا دم آسانسور نگه داشتم... 

ناگفته نماند که کوه عظیمی از حس بدبختی و تنهایی و طرد شدگی رو سرم خراب شد...

شاید هیچ وقت این همه احساس بدبختی نکرده بودم... انزجار از زمین و زمان... بیشتر از همه از خودم و بختم و زندگیم و شانسم...

بعد ترسیدم از آینده ی نامعلوم و تمام حس های خوبی که تجربه کرده بودم و به همین سادگی و در چشم بر هم زدنی به گُه کشیده شده بودن... وحشت از اینکه به هیچ کس و هیچ چیز دیگه اعتباری نیست... 

 

 

 

 

 

 

حق نداشتی باهام این کارو بکنی...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 0:49 نویسنده شی مــــــــــــا

از افسردگی فراموشی اون آدم هم اگه در بیام، می افتم تو چاه افسرگی تنهاییم... همونی که همیشه آزارم می داد و فقط سه سال و اندی سراغم نيومده بود و ساده لوحانه فک می کردم دیگه شرش از زندگیم کنده شده.... 

شاید واسه خاطر همین دورنمای تلخه که عجله ای برای در اومدن از این وضع ندارم...

اوضاع از اونی هم که فک می کردم دردش بیشتره... خیلی... 

ظاهرن عیبی تو خودم نمی بینم اما این روزا عجیب این فکر آزارم می ده که نکنه یه اشکالی تو کارت هست که در آستانه ی سی سالگی هنوز تنهایی...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 23:35 نویسنده شی مــــــــــــا

تموم شد...

و این اون پایانی نبود که پیش بینی می کردم برای این قصه...

من دوباره تنها شدم... شاید از اولش هم تنها بودم فقط نمی خواستم باور کنم...

اگه از این پایانِ تلخ فاکتور بگیریم، روی هم رفته من، حداقل یه چند سالی، غرق خوشبختی بودم... هر چند به اشتباه... اما خوشبخت بودم...

 

به طرز وحشتناکی غیر قابل تحمله... 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 20:28 نویسنده شی مــــــــــــا

خوش به حالت که دلت تنگ نمی شه... خوش به حالت که هر وقت می خوای یکی از پسورداتو وارد کنی یاد من نمی افتی... خوش به حالت که هر چند دقیقه یه بار اسممو تو وا ی بر چک نمی کنی تا ببینی آنلاین هستم یا نه و خیالت راحت بشه از اینکه هستم... خوش به حالت که هر وقت اسممو جایی می بینی یا می شنوی حالت خراب نمی شه... خوش به حالت که هر روز اشک نمی ریزی، غصه نمی خوری وقتی یاد خاطرات گذشته می افتی...

کلاً خیلی خوش به حالت...

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 12:39 نویسنده شی مــــــــــــا

روزا به این امید سر میشه که امروز حتمن خبری ازش میشه و شبا با این غصه میگذره که "دیگه همه چی تموم شد"...

صُبا، تا چشمامو باز می کنم، پُر از حس خوب گذشته های نه چندان دورم و هنوز چند ثانیه نگذشته که یادم می افته اون مال گذشته بود و الان در زمان حالم...

گاهی از خودم می پرسم برای چی اینجا می نویسم... الان دیگه حتی جرئت ندارم خاطره های دو ماه پیشمو مرور کنم چون، قطع به یقین، حالم از این چیزی که هست بدتر میشه... از بد و خوبم نوشتم چون فک می کردم مرورشون برام لذتناک خواهد بود... اما اینطور نشد...

 

هنوز هم، به طرز ابلهانه ای، فک می کنم اتفاق خوبی پس این ماجراست و فقط باید صبر کنم... 

 

هیچی معلوم نیست... اما شاید ییشتر این حس ترس از تموم شدنه که باعث میشه الکی به خودد امید بدم...

+ نوشته شده در شنبه یکم شهریور 1393ساعت 16:6 نویسنده شی مــــــــــــا

پشت چراغ قرمز وایسادم... تو ماشین جلویی یه زن و مرده هستن. زنه شروع می کنه به ناز کردن سر و گردن مرد... من شروع می کنم به گریه کردن... یاد اوشون می افتم... یاد خودم که همین کارو با چه عشقی انجام می دادم... از خودم می پرسم یعنی می تونم بازم همینقدر یه مرد دیگه رو دوس داشته باشم؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 22:59 نویسنده شی مــــــــــــا

گوشیمو عوض کردم، با مه تا اینور اونور زیاد میرم، مسیرای اضافه برای خودم ایجاد می کنم تا بیشتر راه برم، هر چی هوس کنم و جیبمم اجازه بده می خرم، رفتم دنبال کلاس بیشتر تو همون آموزشگاهی که کارمو شروع کرده بودم، فیلم بیشتر می بینم... اما، وقتی امروز سر کلاس یه دختره ازم پرسید: 

?tu es heureuse

بغضمو قورت دادم و الکی یه لبخندی زدم و، در حالیکه ته دلم داشتم زار می زدم، گفتم:

...Oui! Je suis heureuse

تا پیش ازین داستان، من خودمو خوشبخت ترین موجود عالم میدیدم. از همه چیِ زندگیم راضی بودم. تعادل همه چیز رعایت شده بود... انگار هیچ آرزویی جز ازدواج نداشتم...

الان، از همه چیز متنفرم... تمام فعالیت هایی که تو طول روز انجام می دم فقط واسه اینه که بگم کم نیاوردم و می خوام همه چیز اونطور که می خوام بشه... هنوز تنها خواستم درست کردن چیزیه که خراب شده، خورد خاکشیر شده و دیگه چیزی ازش باقی نمونده...

هر روز دوز مشخصی اشک می ریزم... سعی می کنم به خودم بفهمونم که واقعیت چیه... اما گویا نمی خاد حالیم شه....

واقعیت اینه که هیچی دیگه مثل سابق نمی شه... که تمام اون خاطرات قشنگی که دلمو اون همه قنج مینداخت رو باید بفرستم به اعماق سیاه چاله های قلبم...

دیگه دنبال راه حل نیستم... صورت مسئله چون دیگه به کل پاک شده... باید بهش فکر نکنم... مغزم کشش این همه فشارو نداره...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 1:25 نویسنده شی مــــــــــــا

انگار که هدفی جز آزار خودم نداشته باشم، می رم تو کانتکت های گوشی جدیدم و اوشونو پیدا می کنم و تو قسمت انتخاب رینگتون، همونی رو می ذارم که، با کلی عشق و آرزو، براش تو گوشی قدیمیم انتخاب کرده بودم... می ذارم آهنگ پخش شه و می زنم زیر گریه...

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 16:21 نویسنده شی مــــــــــــا

27 مرداد 1392/ دفتر خاطرات گوشیم

دیشب یه کابوس دیدم... تو خواب اوشون بهم گفت که من هیچ وقت نمی گم عشق. من عاشق نیستم. تو دوست خیلی خوبمی. حسن و ... هم دوستام هستن اما تو بهترین دوستمی... یه دوست خیلی خوب... انگار داشت خیر سرش ازم تعریف می کرد! شایدم خیلی با منظور داشت می گفت! در هر صورت از هزار تا فحش برام بدتر بود... اه! حیف که تا همینجاش خواب بودم و فرصت عکس العمل نشون دادن پیدا نکردم! :D اما خداییش خواب بدی بود و خوشحالم که فقط خواب بوده که منشأش هم ذهن و فکر ناآروممه...

 

امروز، وقتی این جمله رو واقعاً و نه توی خواب، از دهنت شنیدم، وا رفتم... آب شدم... مثل همیشه تپش قلب نگرفتم اما حس کردم یه لحظه قلبم دیگه نمی تپه... 

همیشه می ترسیدم این جمله رو ازت بشنوم و امروز، تو بهم گفتیش...

چیزی که هست اینه که، فک کنم فهمیدم حالا که می خوام برم پیش روان شناس، باید ازش چه مدل کمکی بگیرم... باید ازش کمک بگیرم تا اوشونو از زندگیم حذف کنم... چون امروز فهمیدم که هیچ آینده ای با اوشون نخواهم داشت... امیدوارم اونقدر توان پیدا کنم که از زندگیش برم و اونم از زندگیم ببرم بیرون... حیفم می آد... مثل اینه که بخوای یه جنس سالم رو بندازی دور... از طرف من که قضیه اینطوریه... اما واقعیت اینه که نمی تونم ازش محبت گدایی کنم... احتمالاً از زندگیش می رم بیرون اما مطمئنم که یه روزی، شاید تو کوری پیریش، پشیمون شه از بلایی که سرم آورده و حیف که دیگه اون موقع خیلی دیر خواهد بود...

فوران احساساتمو برای آدم درستی خرج نکردم... می فهمه که چه کارایی براش کردم، قدردان هست اما من اینارو نمی خوام...

این وسط شاید خودمم کم مقصر نبودم... که هیچ وقت جرئت نکردم باهاش جدی صحبت کنم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 20:36 نویسنده شی مــــــــــــا