من ... ما

دلم برای خودم بسوزه یا تو؟؟! تو دلت تا حالا برای من سوخته؟!

دلم حسابی گرفته و، وقتی می شنوم که شکایت می کنی از اوضات، دلم برای تو بیشتر می سوزه...

چه وضعشه آخه!

می خوام سعی کنم درک کنم الان چه استرس ها و نگرانی هایی داری، می خوام بفهمم اگه پیدات نمی شه حتماً یه چیزیت هست، اگه بهم زنگ نمی زنی واسه اینه که سرت شلوغه، می خوام درک کنم شرایط رو... اما نمی شه! نمی تونم!

به خودم فکر می کنم... به کلاسایی که داره تموم می شه و شاگردایی که دیگه تصمیم گرفتن ادامه ندن و آموزشگاهی که کلاس کم داره و معلم زیاد! به این فکر می کنم که دیروز ندیدمت و امروز هم نمی بینمت و به زودی این مسئله کاملاً عادی هم خواهد شد... به اینکه باید به فکر پُر کردن این ساعت های لعنتی بعد از کلاس تا شب باشم... بعد به این فکر می کنم که کدوم آموزشگاه برم دنبال کار... بعد به این فکر می کنم که اصلاً دل و دماغ یه شروع جدید رو ندارم... به این فکر می کنم که، حالا از این به بعد، اگه قرار باشه نهایتاً هفته ای یکی دو بار ببینمت و یکی دو بار هم تلفنی باهم حرف بزنیم، آیا هنوز هم می تونم بگم "دوست پسر" دارم و تو یه رابطم...؟ بعد به این نتیجه می رسم که خب نه! این که اسمش نمی شه رابطه! بعد شک می کنم که نکنه تا همینجاشم سرابِ بودن تو رابطه رو می دیدم! بعد از خودم می پرسم آیا حاضرم همین نیمچه اوشونم از دست بدم به خاطر اینکه نبودنش شاید بهتر از بودنش باشه؟! بعد به این نتیجه می رسم که نه! درسته هی می گم اونقدرام دوسش ندارم و بهش وابسته نیستم و بفهمم دیگه دوسسم نداره منم راحت ازش دل می کَنم اما انگار سخت در اشتباهم...

چرا اینقدر فکر می کنم؟!

چرا ته دلم احساس می کنم همه چیز خوب می شه در حالیکه واقعیت افق کاملاً متفاوتی نشون می ده؟!

چرا دیگه نمی خندم؟ چرا دنیا دیگه قشنگ نیست؟ چرا انرژیم ته کشید؟ چرا دیگه انگیزه ای ندارم برای زندگی؟!

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 17:17 نویسنده شی مــــــــــــا

بماند که، از اینکه "خاله" خطابم می کنه، متنفرم اما امروز، وقتی صورتمو نزدیک صورت شاگرد کوچولوی پنج سالم بردم تا نحوه ی تلفظ کلمات شعری رو که داشتم بهش یاد می دادم رو خوب ببینه و اقتباس کنه، یهو گفت :"خاله چرا انقدر چشات خستس؟"... و من وا رفتم... و با خودم گفتم اگه این بچه ی به این کوچیکی می تونه اینقدر راحت تغییرات صورت منو متوجه بشه، پس دستم حتماً واسه آدم بزرگا دیگه رو شده و نیازی به نقش بازی کردن و زور زدن اضافه برای کاشتن یه لبخند زورکی رو صورتم نیست...

 

چند وقتیه دیگه اون شی مای همیشگی نیستم و نمی دونم اصلاً اون شی ما زندس یا دیگه مُرده...!

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 20:18 نویسنده شی مــــــــــــا

همه چی داره خیلی زود اتفاق می افته... نباید شکایتی داشته باشم... همینو می خواستم دیگه...

امروز یه پنجشنبه ی مزخرفه! خیلی وقته دیگه پنجشنبه ها رو دوس ندارم... 

از دیروز دارم به "آخرین" ها فکر می کنم. آخرین باری که اوشون اسمس می زنه و می گه 5 مین دیگه سر مُلیِ و من، که سر خیابون شونزدهم پارک کردم و منتظرشم، ماشینو آتیش می کنم و پرواز می کنم تا سر مُلی. آخرین باری که شری رو می بریم می گردونیم. آخرین باری که اوشون اسمس می ده یا زنگ می زنه که کجام و برنامم چیه. آخرین باری که من موقع تموم شدن کلاسم خوشحال و پر انرژی از کلاس می زنم بیرون و می رم پیشش...

از این آخرینا بازم هست... اما به هرکدومشون که فک می کنم، اشک جمع می شه تو چشمام و، به سنت دوران کودکی، دلم برای خودم می سوزه...!

خب قبول دارم که آژیر قرمز این روزام مزید بر علت حالم شده اما واقعاً بهش که فک می کنم می بینم چقدر اوضاع غمناکی پیدا کردم! نمی خوام گُندش کنم... به نظرم به اندازه ای گُنده هست که اذیتم کنه... 

فک می کردم اگه از حال بدم و چیزایی که اذیتم می کنه با اوشون حرف بزنم، یا سبک تر می شم یا اینکه اوشون حرفی می زنه، که به دلخوشی اون، این ماجرا برام ساده تر شه... اما اوشون هیچی نگفت. هیچ حرف دل خوش کننده ای نزد. سکوت کرد. عصبانی شد. سکوت کرد. و بعد طوری رفتار کرد که انگار هیچی نشده و قرار نیست چیزی هم بشه.

خیلی برام سخته که اوشونو دیگه هر روز نبینم. این وضع و اوضاع اصلاً باب میلم نیست! اما از یه چیزی مطمئنم. این تغییر باید پیش می آمد. ظاهر قشنگی نداره اما می دونم، آره می دونم، که لازم بوده و بهترین تغییر برام خواهد بود...

 

این روزها نیز بگذرد... 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 19:43 نویسنده شی مــــــــــــا

یاد حرف دیشب مه تا می افتم: "اگه وضعیتت با اوشون یه طور دیگه بود، مثلاً نامزد بودین با هم، الان داشتی با دُمت گردو می شکستی..."

تصورش هم الان دیگه سخته... چقدر دوس داشتم الان با دُمم گردو می شکستم! 

 

مه تا راس می گه. مشکل من دور یا نزدیک بودن خونه نیس. دارم هم خودمو گول می زنم هم اوشونو... بی خود گیر دادم به این مسئله و اینجوری اوشون هیچ وقت نمی فهمه دردم چیه... 

 

خوابم بهم ریخته... یا نصفه شب با عربده از خواب بیدار می شم و دیگرانم بیدار می کنم یا با قهقهه ی خنده! رسماً دیوانه شدم! 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 14:14 نویسنده شی مــــــــــــا

نهایتش اینه که اون چیزی که دوس ندارم اتفاق می افته دیگه: عادت کردن به شرایط جدید!

این دقیقاً چیزیه که نمی خوام! نمی خوام به این شرایط عادت کنم! ترجیح می دم که اصلاً به کل شرایطی وجود نداشته باشه...!

حس ِ یه پشت کنکوری رو دارم که از درس خوندن خسته و ذله شده و دیگه ترجیح می ده هر چه زودتر این کنکور لعنتی از راه برسه و تموم شه فقط! نتیجش مهم نیست، فقط تموم شه این انتظار...

می خوام زودتر با شرایط جدید رو در رو بشم و ببینم چی کار باید بکنم... الان یه کلیتی ازش می دونم... اما واقعاً نمی دونم چی پیش می آد...

ته دلم می گه که خوبه! باید این تغییر ایجاد شه! لازم و حیاتیه!

 

فکر می کردم بعضی حرفارو باید زد! باید زد تا تغییری ایجاد کنن! نمی دونستم حرفی رو، که سالهاست توی دلته و مزه مزش می کنی که چطوری بگی، وقتی می گی، انگار هیچی به هیچی!!

اوشون آدم بدی نیست... اصلاً اگه بد بود که من باهاش نمی موندم... اما به عنوان یه دوست پسر، دقیقاً نمی دونم چه چیز خوبی برام داشته و چه کاری رو واقعاً به خاطر علاقش بهم برام انجام داده و نه برای تشکر از لطفی که بهش داشتم... خودم ازش حس بسیار خوبی گرفتم تو این مدت... زندگیم تغییر کرد... همه ی کسایی که منو می شناسن، منو آدم شاد و پرانرژی ای می بینن... اما این حس ِ منه! خودم ازش گرفتم... اون بهم نداده! صرف بودنش یعنی فراموش کردن همه ی فسردگیا... حالا اگه قرار باشه که دیگه نباشه یا کم باشه... چی می شه؟!

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 1:54 نویسنده شی مــــــــــــا

وقتی می دونی به زودی برنامه ی هر روز بعد از کلاست همینه، یاد می گیری، کم کم، که کمتر فسرده بشی و به دنبال برنامه های مفرح برای خود گول مالی و پروندن حواست باشی...

 

از اینکه نه خبری ازم می گیره و نه زنگ می زنه تا همدیگه رو ببینیم دلخور می شم... اما بعد به این فکر می کنم که خب حالا که چی! به زودی این مسئله کاملاً طبیعی خواهد بود و غیر قابل اجتناب... بعد سعی می کنم بزنم تو فاز بی تفاوتی... بزنم تو این فاز که اصلاً بهتر! آدمی که با ندیدن قراره ازت دور شه، بذار بشه...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 22:16 نویسنده شی مــــــــــــا

- دوستت نیومد؟

- دوستم؟!

- {با لحنی مچ گیرانه} شوهرت که نیست! دوستته دیگه!

- آهان! اوشونو می گید! من هی می گم کی رو می گید! {با اعتماد به نفس تمام} نه! نه، شوهرم نیست! مأموریته امشب می آد.

- پس دوستین... آره یه دفه ازش پرسیدم خانومت چطوره گفت خانومم نیست دوستمه...

 

تو شوک سؤالش بودم که از اوشون نقل قول کرد... سؤالش مثل یه سیلی تو گوشم خورد، نقل قول اوشون هم بلافاصله مثل یه سیلی دیگه اونور صورتم...

تو محل اوشون اینا، یا فک می کنن ما زن و شوهریم یا اینکه حتی اگه می دونن، به روی خودشون نمی آرن... ترجیح می دادم اینطوری باشه!! نمی تونم درِ دهن مردمو ببندم اما دوست هم ندارم فکرای بد راجع بهم بشه... برام سنگینه... باز همون داستان آش نخورده و دهن سوخته... دلم نمی خواست، اینطوری مستقیم، کسی که در مجموع ده بار بیشتر ندیدم، این مسئله رو مطرح کنه... بعد ناچار شدم کلی توضیح بدم تا فکرای بد نکنه! هر چند که شاید بازم به ظاهر باهام ابراز همدردی کرد و تو دلش اون تصویر بد کشیده شد...

 

حال و روز جالبی نداشتم... از وقتی زمزمه های خونه عوض کردن اوشون مطرح شد، حالم هم گرفته شد... بعد گذروندن چندین مرحله فسردگی، به این نتیجه رسیدم که این تغییرات لازمه و الان فصل، فصل تغییراته... که اصلاً بذار شاید همین یکم دوری باعث شد اوشون هم از سرت بیفته... اوشون اینجوری و این رابطه به درد نمی خوره! همه چیز به ظاهر ساده است... اما من می دونم چه خبره... تو دل مامان و بابام... تو کله ی اطرافیانم... تو نگاه های غریبه ها... از همه مهمتر: تو دل خودم...!

اوشون می پرسه چرا صدات اینقدر خستس؟! چی بگم بهش؟! کوه نکندم اوشون جان! نه! اما این فکر و خیالا کم از کوه کندن نیستن... 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 23:5 نویسنده شی مــــــــــــا

گویا مرحوم چارلی فرمودن: همیشه آخر همه چیز خوب میشه اگه نشد هنوز آخرش نرسیده ....!

ماهیتاً آدمی نیستم که پذیرای تغییرات گنده باشم! البته این به معنی عدم پذیرش موقعیت جدید بوجود اومده بعد از اون تغییر نیست! وقتی اون تغییر دیگه رخ داد، باهاش سر سازگاری بر می دارم! اصن مگه چاره ی دیگه ای هم هست؟!!

یه تغییر خیلی خیلی گنده تو راهه... طبق معمول آمادگیشو ندارم... نمی خوام اتفاق بیفته و از کوچیکترین فرصتی استفاده می کنم که از غصش گریه کنم...! اتفاق افتادنش دست خودم نیست وگرنه هر جور شده جلوشو می گرفتم... شاید واسه همینه که سر تسلیم فرود آوردم و متوسل شدم به واکنش دفاعی گریه...!

یه جورایی نه می خوام اتفاق بیفته و نه نمی خوام! تغییر خوشایندی برام نیست... اوشون داره می ره بالا شهر! زمزمه هاش چند ماهه که به گوش می رسه و من از همون اول تنم لرزید و حالا بیشتر می لرزه چون داره الکی الکی جدی می شه... نمی خوام اتفاق بیفته چون تنها دلخوشیم، از صب که از خواب بلند می شم، اینه که عصری اوشونو می بینم. می رم که از بودن کنارش انرژی بگیرم... حتی اگه با یه اوشون غرغروی بداخلاق هم روبرو بشم، بازم غنیمته برام! مسیرم عجیب کم ترافیکه و گاهی بی ترافیک چه بسا و فقط در موارد خاصی پُر ترافیک. واسه همین یه رب، بیست دقیقه ای، بدون اینکه تو شلوغ پلوغی کلافه بشم، رسیدم. حالا اما داره دور می شه. دور می شه و دیگه واقعاً طی هر روزه ی این مسیر خیلی عقلانی به نظر نمی رسه. شدنیه ها اما نمی خوام! دیگه نمی خوام به هر جون کندنی شده، خودمو فقط واسه نیم ساعت برسونم بهش! نمی خوام چون می خوام که این تغییر اتفاق بیفته! می دونم که لازمه...! حس می کنم که لازمه... در نهایت بی میلی، می خوام که اتفاق بیفته این دوری... هیچ چیز بی حکمتی، تا اونجایی که یادم می آد، و تا به این لحظه، تو زندگیم اتفاق نیفتاده! اتفاقاتی که بدون دخالت من، چه بسا علی رغم میلم، تو زندگیم پیش اومده، همه در نهایت برام خوب بوده حتی اگه ظاهر جالبی نداشته... یا حتی اگه واقعاً هم خوب نبوده، من سعی کردم به عنوان یه اتفاق خوب ببینمش... این اتفاق از اون تلخاشه! از اونا که مثل زهر مار می مونه... از اونا که هنوز هیچی نشده منو فسرده کرده... اما شاید لازمه... برای اثبات بعضی چیزا لازمه... می دونم وقتی که واقعاً اتفاق بیفته، از اینی هم که هستم فسرده تر می شم... داغون می شم... اما ته دلم روشنه که اتفاق خوبیه... امیدوارم که باشه... امیدوارم که حسم بهم دروغ نگفته باشه و اشتباه نکرده باشه...

از همین الان غرغرام شروع شده بهش! "نامرد نامرد" گفتنام شروع شده...! هر چند همش بی تأثیره! حال بدم، اضطراب تموم شدن همه چی، بی انرژی شدن، بی حوصله شدن، بی اعتماد شدن، بی احساس شدن... خوف برگشتن حس و حال چند سال پیشم... تنهایی... کابوس زود برگشتن به خونه، بعد کلاس، در حالیکه حتی یه لحظه هم اوشونو ندیدم...! کابوس بی خبر موندن از اوشون... کابوس "از دل برود هر آنکه از دیده برفت"... 

 

تنها دلخوشیم این روزا اینه که این تغییر لازمه... باب دندونم نیست اما لازمه...

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 0:38 نویسنده شی مــــــــــــا

وقتی فسردس فقط خودش نیست که حالش بده... به محض اینکه متوجه همچین تغییراتی تو رفتارش بشم، شاخکام به کار می افتن! بعد دیگه من اون شی مایی نیستم که همیشه دوست دارم باشم... می شم از این رو به اون رو... سعی می کنم سر از کارش دربیارم و بفهمم که چشه... با خودم فک می کنم که چی کار کنم که حالش بهتر شه... اما هیچ کاری نمی کنم... فقط سکوت می کنم می ذارم تو حالش خودش باشه... سکوتم به معنی بی توجهی و نفهمیدم شرایطش نیست. توی دلم کلی غصه می خورم که چرا اینطوری شده... تو راه خونه، اشک می ریزم و رانندگی می کنم... دلم می خواد اون لحظه بمیرم...

 

عصری زنگ زد و گفت که نمی آد کلاس. گفت حوصله نداره و باید بره خونه غذا بپزه برای فردا ناهارشو کلاً هم باید فردا صبح زود بره سر کار چون کار داره. اصرار کردم که بیاد اما به صراطی مستقیم نبود! گفتم پس منم نمی رم... منم اصلاً حوصله ندارم و این چند جلسه ی اخیر هم همش به زور رفتم سر کلاس... بعد می گه تو برو و برنامتو با من نمی خواد هماهنگ کنی! می گم که نمی خوام برم و ازش می خوام حالا که داره می ره خونه به منم خبر بده تا با هم بریم. حرفی نمی زنه و می گه فعلاً نمی دونم... از لحنش فهمیدم که حوصله ی هیچی رو نداره... منم عیضاً!! با این حال اصرار کردم که می خوام ببینمش... هی نشستم تا خبری شه و بگه راه افتاده و منم راه بیفتم... خبری نشد تا اینکه گفت داره می آد کلاس... خوشحال شدم با این حال خانوم مارپلمم به کار افتاد یهو ناخودآگاه! یه جوری مشکوک بود! تقریباً مطمئن بودم که سر کارم! اما منم شال و کلاه کردم و رفتم. رسیدم تو کلاس و دیدم نیست! همیشه زودتر از من می رسید. یکم دیگه نشستم و همه هی سراغشو ازم می گرفتن و من، که دیگه حالا خودمم مطمئن شده بودم هم منو پیچونده هم کلاسو، هی می گفتم که قرار بوده بیاد اما دیگه تو راه اگه نظرش عوض شده باشه من نمی دونم! اس ام اس زدم و دیدم که بعله! بهونه ی تابلوی همیشگی! کار داره و گرفتار شده و اصلاً بی خود از شرکت زده بیرون و در نهایت اینکه نیم رسه بیاد!!! اشکم از شدت خشم و ناراحتی و قال گذاشته شدگی لب مشکم بود! خودمو به شدت کنترل کردم! می خواستم پاشم برم بیرون! نرفتم اما! نمی دونم چرا! خیلی بدم می آد اینجوری تو عمل انجام شده قرارم بدن... شک برده بودم که نمی آد اما فک نمی کردم این کارو بکنه! بهم بشدت برخورده بود حتی!! بر اعصابم که مسلط شدم، اون یکی روی شی ما به کار افتاد که ولش کن! تو چرا برنامتو اصلاً با اون می خوای جور کنی! تو کلاستو بیا! روحیت عوض می شه! اصلاً اینطور که بوش می آد زیاد نباید روش حساب کنی... کار خودتو بکن و اینقدر بهش وابسته نباش... اصرار به نگه داشتنش نکن که شاید پریدنی باشه اصلاً! و اگه اینطوره همون بهتر که بپره... از طرف دیگه شی مای عاشق اشک می ریخت و می گفت چی می خواستیم و چی شد...

باز هم در نهایت خرابی حالم، اصرار دارم که چیزی نیست! بدجوری خرم! بدجوری الکی خوش بینم...! کار دستم نده امیدوارم...

 

خیلی سخته... اما خدایا، این اوشونِ ما، اگه قرار نیست اوشونِ ما بشه، کمک کن که راحت تر از زندگیم حذفش کنم... خیلی تلخه و سخته... اما واقعاً ادامه ی داستانی که قراره انتهایی نداشته باشه، بیهودس! تا همین جاش کافیه برای کسب تجربه... اگه فقط یه تجربه بوده، دیگه بسه... نمی خوام بیشتر زجر بکشم... من که نخواستم فقط یه داستان گذرا باشه... من که آدم یه شب و دو ماه و سه سال نیستم... من می خواستم این داستان پایان خوشی داشته باشه... سعیم رو هم کردم... اما انگاری فقط من نباید سعی کنم... 

 

آخر شبی حالم حسابی گرفتس... دارم چرت و پرت می گم.... می رم بخوابم... قاطی کردم اساسی!!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 2:31 نویسنده شی مــــــــــــا

قبلنا اصن به بچه فکر هم نمی کردم! بچه که سهله! به بابای بچه هم حتی فکر نمی کردم...!

بعد کم کم که سن و سال بالا رفت، نگران اومدن بابای بچه شدم!! 

حالا، اخیراً، یه جوری شدم، رابطه ی مادر و فرزندی رو می بینم، به خصوص مامان و یه بچه ی کوچولوی شیر خوره، دلم قنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــج می ره!!!!!!!!!!!!!! می خوام غش کنم از فرط خواستن!!! بهشون با حسرت نگاه می کنم و کِیـــــــــــــــــف می کنم از دیدن کِیف کردنشون... عشقی که بینشونه رو مطمئناً نمی تونم درک کنم اما لذت می برم از این عشق... وقتی یه چیزی می خونم راجع به یه مامان هم سن و سال خودم و بچش، اشک می ریزم بی اختیار... وقتی خاطرات یه مامان تازه باردار شده رو می خونم، نا خودآگاه گریم می گیره...

 

خب حالا که چی! می بینی که نه از بابای بچه خبری شده و به طبع نه از خود بچه!

 

هی هی هی ... خدایا کی نصیبم می کنی همچین لذتی رو...

حتی اگه قرار باشه بچم، مثل خودم، یه روزی مورد بازخواست قرارم بده که چرا به دنیاش آوردم و این کار خودخواهی محض بوده، می خوام که این حس رو تجربه کنم... اگه بچم مثل خودم گستاخ شد و این حرفو بهم زد، می زنم تو دهنش می گم که بعله! خوب کردم خودخواهی کردم!! تو اگه مردی (یا زنی!)، وقتش که رسید، خودخواهی نکن!!! 

 

فعلاً که، از دار دنیا، یه اوشون دارم که فهمیدم دیگه قضیش هیچم وابستگی و عادت و این چیزا نیست بلکه اگه تار مویی ازش کم بشه، اگه قطره ای خون از دماغش بیاد، اگه کوچکترین اخمی تو صورتش بشینه، اگه سکوت پیشه کنه و بره تو فاز فسردگی،... پَرپَر می شم از غصه... اون روزم دیگه روز نیست... هر کاری براش حاضرم بکنم تا حالش خوب شه...

 

اوشونی که "ما"یی از دهنش خارج نشده تا به حال. اوشونی که گاهی یادش می ره منم هستم. اوشونی که بلد نیست نازمو بکشه مگه چــــــــــــــــــــــــــــی بشه سالی یه بار! اوشونی که هنوز دلش جای دیگس... اوشونی که فسرده ی گذشتشه... اوشونی که، بعید بدونم، اگه حق انتخابی داشت بین من و اون گذشته،، منو انتخاب می کرد... اوشونی که پُرِ رمز و راز و ناشناخته هاست...!  اوشونی که با رفتاراش باعث شده یکی از کابوس های رایج من خیانتش باشه...! اوشونی که هم هست و هم نیست و هیچ هم معلوم نیست که خواهد بود یا خیر... اوشونی که تصمیم گرفته به زودی کمیاب بشه...

بعله...!

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 1:29 نویسنده شی مــــــــــــا