X
تبلیغات
من ... ما

من ... ما

نمی شه که نشه خب!

اصن انگار آخر اردیبهشت هر سال باید یه شوک بیمه ای به من وارد شه! :|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 1:3 نویسنده شی مــــــــــــا |

پیشویِ هاپویِ بداخلاق من!

وقتی شری هی کنه می شه که بپره رو مبل کنارت بشینه و تو داری واسه خودت چرت می زنی و منم نشستم روی مبل سمت راستی و نازت می کنم و تو بالاخره تسلیمش می شی و سمت چپت رو واسش خالی می کنی که بپره بالا، می فهمم که هنوز ناز می خوای!! :))))

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 12:26 نویسنده شی مــــــــــــا |

شیمایی به مکتب نمی رفت...!

من، در بدو ورود به کلاس های جمعه بعدازظهرم   :|

من، در طول کلاس های جمعه بعدازظهرم           :|

من، در پایان کلاس های جمعه بعدازظهرم           :)



من، در بدو ورود به کلاس های دیگم در طول هفته  :)

من، در طول کلاس های دیگم در طول هفته       :D

من، در پایان کلاس های دیگم در طول هفته  :D
+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 16:53 نویسنده شی مــــــــــــا |

یعنی کِی می شه که بشه...

یه حس عجیبی به سراغم اومده از دیروز...


حس حماقت...


از دیروز اینجوری شدم... از دیروز که اون با دو تا شاگرد بیست و یکی دوسالم که یکیشون دو ساله ازدواج کرده و اون یکی هم در شرفشه، حرف زدم...


می دونم چرا امروز بداخلاق بودم، چرا حوصلتو نداشتم، چرا باهات کَل کَل کردم...


چرا اینجوری شدم؟؟؟ یعنی صبرم سر اومده؟؟ به همین زودی؟


از دیروز همش دارم فک می کنم مگه من چی می خوام... جهیزیه ی سِت بنفش ِ مارک بوش، دسته گل شکل دستبند برای مراسم بعله برون، فلان آرایش و فلان مدل لباس و مو، فلان سِت جواهر...


من هیچ کدوم ازینا رو نمی خوام... هیچ چیز غیرممکنی نمی خوام... هیچ چیز زیادی نمی خوام...


من فقط می خوام دیگه مامان با حسرت راجع به عروسی این و اون حرف نزنه... با آه و ناراحتی به دوستاش نگه که نگران ما دوتاس، با حسادت به هم سن و سالاش که حالا مامان بزرگ شدن نگاه نکنه...

می خوام دیگه اون نگاهای نگران بابا رو از پشت روزنامه نبینم... 

می خوام مامان و بابام تا هنوز سرحال و سرپان نوه هاشونو ببینن و کیفشونو ببرن...

می خوام خوشحالشون کنم...

نمی خوام دیگه هر شب به چراغ خونه ی اون زوج جوونی که تازه با هاپوشون اومدن تو اون محل زُل بزنم، حسودی کنم و با غصه سوار ماشین شم و برم...

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 1:32 نویسنده شی مــــــــــــا |

غلط کردمو برای همین موقع ها گذاشتن دیگه!

در راستای بالا بردن سطح علمی و تقویت مهارت نوشتاری زبان آموزان عزیزم، ازشون خواستم که برام یه متن کوتاه بنویسن و توش با استفاده از افعالی در زمان گذشته یه خاطره رو توصیف کنن.

عکس زیر متعلق به خاطرات روزانه ی یک موسیو آی کیو الممالک می باشد که در سه صفحه طومار بلند بالا به شرح فعالیت های روزمره ی خویش پرداختن که توش پُره از فعل هایی که به زمان ماضی استمراری صرف شدن و کُپه کُپه کلمه ی فارسی که ظاهراً وظیفه ی خطیر برگردانشون رو به من محول کردن...! :|


به نظر می رسه من خیلی زودتر از موعد خودمو بازنشسته کنم! :|


 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 0:51 نویسنده شی مــــــــــــا |

قدر دانی به شیوه ی اوشونی!

قــــــــــــــــــــــــــــــنج ِ که تو دل من پَر می کشه وقتی پای تلفن واسه دوست صمیمی و قدیمیت تعریف می کنی که: 

" نه، متأسفانه قبول نشدم اما تو این یه ماه درررررررررررررس خوندمااااااااااااااا!!!! البته پدر شیمارم در آوردم... آره... دَمش گرم!" 

بعد، همینطور که گوشی دستته و نیشتم تا بناگوش بازه، رو می کنی به من و دستتو می ذاری رو سینتو و هی تعظیم و چاکرم نوکرم می کنی! 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 13:39 نویسنده شی مــــــــــــا |

پــــــــِــــــــــری! ♥

لذت رانندگی با یه پِریِ تازه تعمیر شده ی تازه تمیز شده، که مثل یه اسب می تازه، هیچم کمتر از رانندگی پشت فرمون یه پری آخرین سیستُم نیست! :D


پـــــــــری! این سری حسابی زجرم دادی تا درست شی ها! اما فهمیدم که چـــــــــــــــــــقدر بهت وابسته شدم و چقـــــــــــــــــدر مهمی برام و چقــــــــــــــدر بیشتر قدرتو دونستم! 


حتی ببین چــــــــــــــــــی شده بود که اوشونم بهت ابراز ارادت کرد و گفت که پری ماشین خیلی خوبی بوده واسه ی ما! :D  باید قدر همین یه جمله ی کوتاه رو هم بدونی که اوشون هر 1000 سال یک بار لب به چنین سخنان گوهرباری باز می کنه! :P

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت 16:27 نویسنده شی مــــــــــــا |

یه حس خوشمزه!

در تاریخ بشریت فک نکنم معلمی باشه که از قبول نشدن شاگردش این همه خوشحالی کرده باشه!! 

هر چقدر از قبولی فاطمه و عطیه خوشحال شدم، به همون اندازه، بلکه هم بیشتر، از قبول نشدن اوشون مشعوف گشتم!!

به طرزی باورنکردنی با این مسئله کنار اومده! حتی باورمم نمی شه که چطور اینقدر ساده فراموش کرده! چقدر نگرانی کشیدم و غصه خوردم... وقتی یاد اون روزا می افتم خندم می گیره!

من دعا کرده بودم که این فکر از سرش بیفته... حالا دیگه افتاده... احساس آرامش می کنم... 

مشکل پروندش مشکل زبان نبوده و از این بابت بسیار خوشحال و راضیم! که این یعنی من، با وجود تمام بی میلیم، هیچی براش کم نذاشتم... 


انگار بهترین حالت ممکن همین بود که اتفاق افتاد... :)


*رفتم دفتر خاطرات سال 91 رو هم بایگانی کردم. هوس کردم از بینشون یکی رو تصادفاً انتخاب کنم. مال سال 89 بود... از اوشون تحت عنوان "اون پسره" یاد کرده بودم!!! بی اختیار خندم گرفت وقتی فک کردم اون پسره چطور حالا شده همه ی زندگی من!! *

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 0:37 نویسنده شی مــــــــــــا |

آیزنهاور!

از همون روزی که کادوت رو خریدم، به یاد روز تولدت بودم و مدام در فکر این که چه جوری بهت تبریک بگم که خیلی خاص باشه!!


و امروز، هنوز هم باورم نمی شه که این روزو یادم رفته...

خیــــــــــــــــــــــــــــــلی حس بدی داشتم... هر چقدر هم که تو گفتی مهم نیست و من خودمم یادم نبوده و فکرشم نکن، من آروم نشدم چون به نظرم خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی بد شد...


بهت گفتم که اگه تو یادت می رفت روز تولدمو، من ناراحت می شدم و تو گفتی که ناراحت نشدی اما من همش تو مخم درگیرم که تو حتماً اون روز انتظار داشتی که بهت حداقل یه زنگ بزنم و خیلی وجدانم در عذابه که چه جوری تونستم یه همچین روزی رو فراموش کنم :(



شاید اگه اون درگیری های لعنتی آخر سال 91 با مامان اتفاق نمی افتاد، اون حرفا زده نمی شد و اون برخوردا پیش نمی آمد، عین آدم کِیف روزای آخر سالو می بردم و عین آدم با خوشی و خوشحالی می رفتم شمال و سر سال تحویل حس نو شدن پیدا می کردم... و در ضمن عین آدم هم روز تولد دوست پسرم یادم می موند و مثل همیشه که به یادشم، اون روز بیشتر به یادش می بودم...

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت 23:50 نویسنده شی مــــــــــــا |

می شه لطفاً ؟!

دعا نمی کنم تو مصاحبش قبول نشه...

دعا هم نمی کنم که تو مصاحبش قبول شه...!

اما خیلی دعا می کنم که یه جوری این قضیه از سرش بیفته... 


گفته بودم بهش درس نمی دم! نمی خواستم خودم با دست خودم بفرستمش بره! اما مگه می شد؟! با حرفاش خوب بلده خرم کنه! خر شدم!

حالا تنها کاری که از دستم بر می آد اینه که دعا کنم یه گیری گوری تو کارش پیش بیاد و اصلاً به کل نتونه بره!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 0:56 نویسنده شی مــــــــــــا |