من ... ما

اینجا دیگه چیزی برای نوشتن و تعریف کردن وجود نداره...

 

من آخرین زورهامم زدم... که برگردی... نخواستی... حتی حاضر نشدی بهم جواب بدی... اشکالی نداره... عوضش اومدی توی خوابم و بهم جواب دادی... گفتی که نیستی... 

واقعیت اینه که من از اون ایمیل جواب نمی خواستم... نمی خواستم ازت "نه" بشنوم... خیلی احمقانه بود که فک می کردم کلماتی که از دلم و از نهایت احساسم بهت دراومده، می تونه روت تأثیر بذاره...

دیگه به هیشکی نمی گم دوسِت دارم... 

 

کاش طعم بعضی چیزا رو نچشیده بودم... اونطوری خیلی راحت تر بود همه چی...

 

این روزا بعد احساس سوزش توی دماغم، اشکم ناخودآگاه سرازیر می شه... 

 

نه... نشد...

 

دیگه به هیچی هیچ امیدی ندارم... هیچی... دیگه منتظر هیچی نیستم... هیشکی...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم آذر 1393ساعت 0:10 نویسنده شی مــــــــــــا

نمی دونم چطور بابا یهو یاد اون آهنگ بند تمبونی: "عشق یه چیزی مث کشک و دوغه..." افتاد! گفت خیلی وقته پخش نشده! ازم پرسید متنش دقیقن چی بوده!! شاید صدای حرفای من و شا دی رو از تو اتاق شنیده... و گریه ی منو...

مامان از اونور تأیید می کنه که آره جوونیه و ازین داستانای عشق و عاشقی و اشکای شبونه زیر پتو... اینقدر آدم ازین مسائل براش پیش میاد...

و من بی تفاوت رد شدم... چقدر راحته حرف زدن راجع بهش... 

 

 

امروز باخبر شدم اون پسری که عاشقم بود، در زمان نوجوانی، ازدواج کرد... به شا دی گفتم عجب مسخرس! اون عاشقم بود و من دوستش نداشتم و حالا من عاشق یکیم که... و اشک...

امیدوارم که خوشبخت شه... من در حقش خیلی نامردی کردم... شاید الان دارم تقاص کارمو پس می دم... آره، منم همین حال و روزو برای اون بوجود آورده بودم حتماً...

 

 

تقریباً مطمئن بودم که زنگ می زنه... هی صبر، صبر، صبر... حالا دارم تقریباً مطمئن می شم که حداقل به این زودیا دیگه زنگ نمی زنه... اگه بزنه... اصلاً مگه فرقیم می کنه؟! دلم می خواد تلفنو بردارم بهش زنگ بزنم... بگم از چی می ترسی؟ به خدا من بی آزارم... به خدا من چیز زیادی ازت نمی خوام... فرار نکن ازم...

 

 

به مامان حسودیم می شه... وقتی می بینم با چه عشقی از خواب پا می شه، می ره تو آشپزخونه و غذا می پزه... "امروز امین هوس کوفته کرده...". میوه حاضر می کنه و انار دون می کنه واسه بابا تا وقتی از پیاده روی بر می گرده، بخوره... چطوری نگرانش می شه که: "کجاس این پسره، امروز دیر کرده مثکه...".

آره، به مامان خودمم حسودیم می شه... به همه ی اونایی که در کنار جفتشونن، حسودیم می شه... همه ی اینا هیچ تناقضی با دوست داشتن زندگی خودم نداره... من زندگیمو دوس دارم... مال خودمه... حتی مشکلاتم، اشکام، دلتنگیام،... تنهاییم... اونارم دوس دارم... اونام مال خودمن... نمی خوام جای هیشکی دیگه باشم... می خوام همین خودم باشم اما با یه عالمه حس خوشبختی... عشق.. رضایت... اونقدر که غرق شم...

 

 

فهمیدم که وقتی همه چیز به طور غیرقابل انتظاری خوبه، وقتی همش خندونی، راضی ای، رهایی، حتماً یه جای کار می لنگه... 

فهمیدم که واقعیت زندگیم شاید فرسنگها دورتر از رؤیای زندگیم باشه... 

فهمیدم شاید هیچ وقت ازدواج نکنم، بچه دار نشم، تو احساس خوشبختی غرق نشم...

فهمیدم دوری، کندن، فقدان، لازمه تا پوستم کلفت شه...

فهمیدم شاید باید رها شد و مبارزه نکرد...

فهمیدم که در شصت، هفتاد سالگی آدم می فهمه، عشق، یه چیزی مث کشک و دوغه...!

تف به این کشک و دوغی که اساساً قهوه ایم کرده...! :/

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 0:55 نویسنده شی مــــــــــــا

روز اول هفته بدترین روز هفتس... اولین روز هفته ای که واسه من آخری نداشته ... چون همش داشتم از این کلاس به اون کلاس می رفتم... بدو بدو... همش به خودم امید می دم که اینا موقتیه... این بدو بدوها تموم می شه... 

ناشکری نمی کنم... خودم می خواستم سرمو با کلاس گرم کنم که دیوونه تر از این نشم... که هی تو خونه به جونم غر نزنن که چرا نشستی و قنبرک گرفتی ما که همش از اول گفتیم چنین و چنان... سرم گرمه... ولی وقتی گرم نیست... دوباره فیلم یاد هندستون می کنه... 

اگه می شد جمعه هارو از صب تا شب کلاس بگیرم هم می گرفتم... که همون ساعتی که همیشه بهم زنگ می زد تا برم پیشش تو خونه نباشم... که اگه خونه باشم... حتی اگه خوابم باشم... سر همون ساعت بیدار می شم... و تپش قلب می گیرم... و دیگه نه خوابم می بره و نه اون شی مای چند ساعت پیششم...

صُبای جمعه هیچ وقت فرصت پیش نیومده بود تو بزرگراها رانندگی کنم... چند هفتس که می کنم... خیابونا خلوته و حس خوبی داره... اونوقته که فک می کنم چقدر حالم می تونست بهتر باشه... می زنم زیر گریه... چون در واقع حالم خوب نیست... چون دلم می خواست که منم حداقل، حتی شده تو فکر خودم، یه دوست پسر داشتم! که حالا مگه خوبه که اینجوری افسرده شدم؟ 

 

می ترسم... چون می دونم درسته این همه مدت خبری ازش نشده... ولی می شه... و این اصلاً هم خوب نیست... چون می دونم جوابش چیه... چون می دونم تا میام اعصابمو جم و جور کنم دوباره سر و کلش پیدا می شه... و چه فایده... جوابشو می دونم... می دونم چی می شه... و دردی از من دوا نمی شه... و این درد می دونم که هیچ وقت دیگه دوا نمی شه... همیشه یه جایی کنج دلم می مونه... تا آخر عمر...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 22:19 نویسنده شی مــــــــــــا

از وقتی دوباره سر و کلت پیدا شد، دوباره صداتو شنیدم و آروم شدم، دوباره شمارتو تو گوشیم سیو کردم... فقط واسه اینکه سرگرمی گذشتمو از سر بگیرم: چک کردن وضعیت حضورت توی وا ی بر... وقتی آنلاینی، آرومم، حس می کنم که هستی پیشم... اما... امروز که فک می کردم شاید سر و کلت پیدا شه، از صبح نیستی... شاید مسافرتی حتی... چیزی که آزارم میده اینه که تو زنگ زدی انگار برای یه شروع دوباره اما هیچ شرایطی مهیا نکردی... پس چرا پیدات شد... چرا خودتو مشتاق نشون دادی که همدیگرو ببینیم اما انگار اونقدرام مشتاق نبودی... چرا دوباره یه ترک دیگه انداختی رو قلبم...

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آبان 1393ساعت 17:48 نویسنده شی مــــــــــــا

به شدت وسوسه شدم آدرس اینجا رو بهش بدم... نمی دونم کار درستیه یا نه... اما خب انگار من اینجا دیگه حرفی ندارم... دوست دارم بخونه و بفهمه که چه احساسی بهش داشتم...

این چند روز تعطیلیم صبر می کنم... هر چند انگار هیچی تغییر نکرده... اونقدرام دیگه خوش شانس نیستم که یهو ورق برگرده و همه چیز بشه باب میلم... کنجکاوم بدونم چرا دوباره پیداش شد... اصن چیزی داره بهم بگه یا دوباره به همون نتیجه ی قبلی می رسیم... اگه پیداش شد که چه بهتر، جواب سوالمو می گیرم... اگرم نه، بهتره دیگه هیچ وقت سر و کلش پیدا نشه...

من آب از سرم گذشته... اون اتفاقی که، حتی فکر کردن بهش، تنمو به لرزه مینداخت، به سرم اومد... طعمشو چشیدم... دیگه ترسی از دوباره از دست دادنش ندارم... اما به شدت استقبال می کنم دوباره برگرده تو زندگیم، تو قلبم... البته نه مثل قبل... مثل یه مرد...



+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 0:49 نویسنده شی مــــــــــــا

واسه چی بعد این همه مدت، بعد اون حرفایی که بهم زدی، بعد اون صدای سرد و بی احساس و سنگدلانت، دوباره سر و کلت پیدا میشه و پیشنهاد می دی که همدیگه رو ببینیم؟؟؟؟ 

برای چی منِ خر، با شناختی که از بی حساب و کتاب بودن حرفات دارم، بازم تمام روز گوشی به بغل منتظر می شم تا شاید زنگ بزنی؟؟؟؟

چرا درست فردای همون روزی که تا سر حد مرگ گریه کردم و غصه خوردم، و تصمیم گرفتم این واقعیتو بپذیرم که دیگه واقعن رفتی، سر و کلت پیدا میشه و دوباره الکی دلمو خوش می کنی؟؟؟؟

چرا نمی تونی یا درست و حسابی برام بمونی و من بشم همون شی ما ی خوشبخت یا درست و حسابی بری از زندگیم تا من تا آخر عمر جای یه زخمو رو دلم یادگار نگه دارم؟؟؟؟

نمی خواستم دیگه اینجا بنویسم... اما اومدی یه سُک سُک کردی و دوباره هواییم کردی...

اینجا فقط مختص خاطراتمه با تو و حال خوش و خراب اون روزام... هیچ چیز دیگه ای نمی شه بهش اضافه کرد... حتی پاکشونم نمی تونم بکنم...  

 

+ نوشته شده در جمعه نهم آبان 1393ساعت 23:41 نویسنده شی مــــــــــــا

احساس خلأ... آره فک کنم همین باشه... یه جا خالی خیلی گنده توی زندگیم... توی قلبم...

همیشه غصه می خوردم که تنهام... یه چند سالی دیگه غصه نمی خوردم... حالا دوباره همه چیز شد مثل سابق... همون سیاهی، همون تلخی، همون بی انگیزگی، همون میل به مردن...

حالا بازم از تعطیلات، پنجشنبه، جمعه ها بدم میاد... متنفرم... 

حالا بازم اشکایی که بی اختیار میریزن...

اصلاً دلم دیگه هیچی نمی خواد...

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 15:50 نویسنده شی مــــــــــــا

همین الان دلم می خواد که بمیرم... همین الانی که جمله ی "اگه می خوای یه مرد ازت حمایت کنه، برو ازدواج کن" توی سرم زنگ می زنه... همین الان که کلمو کردم زیر پتو تا نفسم بند بیاد و روی شکمم خوابیدم تا قلبم بیشتر درد بگیره و از تپش وایسه... همین الان که اشکام بی اختیار می ریزه... دلم می خواد بمیرم و در عین حال هم می دونم که الان نمی میرم...

جمله ای که باید می شنیدم، تا ازش متنفر بشم، رو شنیدم... چه خوب که پای تلفن و نه رو در رو...

ترکیبی از آرامش و اندوه فراوان رو با تک تک سلولام حس می کنم...

الان دقیقن نه روی زمینم نه توی آسمون اما حداقلش اینه که معلق هم دیگه نیستم بین این دو تا...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 16:15 نویسنده شی مــــــــــــا

یه قانونی هس که میگه هیچ وقت هیچ مکالمه ای مطابق اون چیزی که پیش بینی می کردی پیش نمیره... واسه همین تصمیم گرفتم، با یه ترفندی، این قانونو دور برنم...

این چند روزه همش دارم خودمو واسه ی مکالمه ی احتمالی باهاش آماده می کنم... هیچ ایده ای ندارم که چی میشه... در بدترین حالت من لال مونی می گیرم، خر می شم و این موقعیتو از دست میدم و خیلی عادی از پیشش برمیگردم خونه و به غصه خوردن ادامه می دم... یه حالت وحشتناک تر هم پیش بینی می کنم: آمپرم می زنه بالا، می گم یا رومی روم یا زنگی زنگ و اون در جواب ازم معذرت می خواد که نمی تونه مرد زندگیم باشه و ازش می خوام برای همیشه از زندگیم بره حالا که اینطوره و من، در حالیکه حرف دلمو زدم اما به شدتم ازش پشیمونم، راهی خونه می شم و تا مدت زمان نامعلومی می رم تو چاه افسردگیم...

به حالت های قنج دهنده خیلی کم فکر کردم... اصولاً با اون چیزی که دارم می بینم، حالت وحشتناک تر خیلی بیشتر محتمله...

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 0:27 نویسنده شی مــــــــــــا

ترسناکه، فکر این مدلی ادامه دادن باهاش، بین زمین و آسمون معلق موندن، آینده ای نامعلوم... 

ولی اما ترسناکتر از اون، فکر حذف کاملشه از زندگیم...

 

خیلی امید بستم به اون قراری که قرار شد باهام بذاره تا همدیگه رو ببینیم... خیلی دلمو خوش کردم بهش... خیلی حساب کردم رو سوالایی که قراره جواب بده، که امیدوارم جواب بده...

دارم آخرین زورامو می زنم که از دستش ندم... هر چند که همین الانشم از دستش دادم... با این حال همش دعا می کنم که اگه به صلاح و خوشبختیم نیست، و با اعتراف به اینکه این خواسته ی قلبیمم نیست، اما بره از زندگیم... 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 0:50 نویسنده شی مــــــــــــا